|
روزي گه اين وبلاگ رو شروع كردم هدفم ادبي نوشتن بود اما بعد از مدتي حادثه اي تلخ چنان زخمي بر روحم نشاند كه نوشتم " و زندگي من با مرگ دوست داشتن آغاز شد " و بعد از آن اين وبلاگ شد روزنوشت دردها و تنهايي ها اما حالا بعد از گذشت اين سالها ديگر تنفري در خودم نمي بينم كه براي اين اين وبلاگ را ادامه دهم ديگر زندگي من مرگ دوست داشتن نيست . دشمن محو شده است گويي هرگز وجود نداشته حتي ديگر نميتوانم يك خط راجع به آن بنويسم . اندوهي ندارم . تنفري ندارم و سبك شده ام خداحافظ وبلاگ عزيز من
سالروز امامت حضرت بقیه الله مبارک این بار شعری ندارم بنویسم ، در دلی هم ندارم ، گله و شکایتی هم ندارم . هرچه هست شکر است از خالق بی همتا و بنده پاکش حضرت بقیه الله پی نوشت : امتحانات تموم شد و خدا رو شکر نتیجه ها بد نبود اما از همین الآن جنگ روانی برای گرفتن شهریه جدید شروع شده ، اگر از من بپرسن گداترین نهاد این مملکت چیه میگم دانشگاه پی نوشت ۲ : خدا رو شکر دان۲ رو هم گرفتم ، امیدوارم مدارک فدارلم هم بیاد تا تکمیل بشه پی نوشت ۳ : حرفی برای گفتن نیست . بعد از سالها ایستاده ام روی خط صفر و به افق اعداد چشم دوخته ام پی نوشت ۴ : داستانم داره جلو میره ، خداکنه تا ته بهمن ویرایش اولش تموم شه پی نوشت ۵ : اتفاق جدیدی توی زندگیم افتاده ، با اینکه به همه چیز بدبینم اما به فال نیک گرفتم . چیزی ازش نمیگم چون راز رو نباید گفت پی نوشت ۶ : فیلم شوتر ایسلند و اینپکشن بسیار زیبا و جذاب است واقعا با دیدنش حالی بردم عظیم پی نوشت ۷ : مگه خر حال نمیکنه ، مگه خر حال خوش نداره پی نوشت ۸ : اون فشار سنج رو بیار فشار منو بگیر پی نوشت ۹ : من میپوشم تو لذتش رو ببر پی نوشت ۱۰ : مسعود جان خوشحالم که سرانجام شبی را به پادشاهی گذراندی پی نوشت ۱۱ : آینده ترسناک است ، خدایا خودت بخیر کن توی این راهی که ما افتادیم ، عادت ندارم حماقتهامو پای تو بذارم اما تو حکیم هستی و تقدیر ما به دست توست ، خودت ردیفش کن پی نوشت ۱۲ : بسازم خنجری نیشش زفولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد پی نوشت ۱۳ : بدبخت ترین آدم روی زمین کسیه که گذشتشو فراموش کنه و دوستان قدیمی رو به فوفولی های جدید بفروشه ، بقیه حرفم رو میخورم پی نوشت ۱۴ : هنقوش دیدی مرگت نزدیک شد ، فکر کنم توی پست بعدی دیگه خبری ازت نباشه خدا رو شکر و شکر و شکر ، قلبم سبک شد از نبودنت پی نوشت ۱۵ : ما رفتیم
بنگر که آفتاب زرد از تو می گیرد پلشتای زمستانی را بنگر که رود زخم از تو می میرد عطشای امردادی را که دستهای سرد تو - رویان مرمر تنت ، شعله ای به قلب من - دود از تو میسوزد پی سوز عمر خسته را پی نوشت : دنیا دار ناتوانی ست . خواستن هجیر ناتوانی ست پی نوشت ۲ : درست وسط امتحانات هستم ، خدا به خیر کند پی نوشت ۳ : زنگ زد ، شوتش کردم برای سه هفته بعد ، خیلی بهش برخورد پی نوشت ۴ : سرد سرد است اینجا ، باز کن پنجره را ، و به مهتاب بگو.... پی نوشت ۵ : می خواهم بروم ، می خواهم به خودم هجرت کنم . دلم برای خودم تنگ شده ، هووو امید کجایی.... پی نوشت ۶ : روزها میگذرد ، صاف صدای تو گمراهم کرده ، سجده نمیکنم ، از خویشتن کوتاه نمی آیم
بیا و اینقدر مرد باش ، برا یه بارم که شده سر حرفت بمون چرا اینقدر واسه بدبخت کردن خودت بی تابی میکنی
صلی علیک ملیک السماء ، هذا حسین بالعرا مسلوب بالعمامه و الردا ، مقطع الاعضا
جنگل روییده بر سینه ام شراره را تمنا میکند یا بسوازنم و بنشانم بر ستر سیاه سوگ و خاکستر که بر هوتی از این دست رویای سبزینه ندارد یا کلامت را جاری کن و بنوشانم لبهایت را تا نیسم عشق از دره میان دو کوه ، صورت رویا را نوازش کند پی نوشت : میخواهم بنویسمت حتی اگر کسی نخواندت پی نوشت ۲ : رویاهای آدمی را باد ترانه ای میخواند پی نوشت ۳ : کتاب جدیدم نیمه تمام ، امتحانات در حال شروع ، قلبم در حال فشرده شدن ، خدا بخیر کند پی نوشت ۴ : چقدر احمقی هنقوش که بعد از این همه سال میخواهی باز هم برای من شرط بگذاری ، برو گمشو زمان تو را ساییده و روزگار خفت و خواری تو نزدیک است پی نوشت ۵ : محل کارم عوض شده اما خودم عوض نشدم پی نوشت ۶ : آذر ماه برای من پر از درد و رنج و کاستی ست
عید قربان و غدیر مبارکباد صدایت غریبه آشناست میان تو در تو های ذهنم که تسمه زگرده روزگار صدایت آشناست امروز سالروز آغاز درد ، سالروز آغاز تلخ کامی ست ، سه سال پیش در چنین روزی زندگی من با مرگ دوست داشتن به دیگرگونه آغاز شد پی نوشت : گاهی دوستان قدیمی چقدر وقیح و عصبی و از خود راضی می شوند . برایت متاسفم که اینقدر بد دل و پلید شده ای پی نوشت ۱ : اگر خدا بخواهد به ارتقاء درجه در رزمی نائل میشوم ، برایم خیلی مهم است پی نوشت ۲ : توی نوشتن داستان جدیدم بذجوری مانده ام به گل ، بلا نسبت جماعت خرهای مقیم مرکز پی نوشت ۳ : خوش خیالی موهبتی ست ، برادر جان مبارکبادت خوشخیالی پی نوشت ۴ : کلبه ای کوچک میان جنگلی بکر . دو عاشق دلداده ، فیلم امشب سینماهای تهران
بسم الله الرحمن الرحیم
این چندمین بار است که یک پست مینویسم برای این ماه ، امیدوارم این دفعه حذفش نکنم
هرگز خورشید را اینقدر تاریک حس نکرده بودم ، هرگز زمین را ینقدر مرطوب و چندش آور ندیده بودم ، ایستادم روبه وری خودم و گفتم : - هی تو . با تو هستم با خودم بودم ، با منی که دوست دارد به اندازه هزارن ما یکی شود با همه چیز اما دستهایش بسته است ، با خودم بودم با کسی که درونم زندانی ست ، کسی که گاهی دست به صورتش میکشم اما هنوز صورتش خیس اشک است - اشک برای چی اشک ریختن دلیل خاصی نمی خواهد ، گاهی صدها دلیل هم وجود دارد اما فقط خنده ات میگیرد ، زن عمویت مرد ، ریالی پول ته جیبت نیست و ۱۳ روز مانده به برج ، دلت لک زده برای شنیدن صدای کسی که زندگیت را به باد داده اما بازهم اشکم در نمی آدید ، اما صورت کسی در درون من خیس بود ، گفتم - گریه برای چی خیلی مظلومانه نگاهم کرد ، کمی نزدیک شد به من ، پیراهنش را کمی بالا داد ، بدن شیشه ایش پر از خراش بود ، بدن شیشه ای ش که زمانی مثل الماس میدرخشید اینقدر خراش برداشته بود که تاریک تاریک شده بود ، حتی اگر خورشید میتابید به تنش یا اگر خورشید را چال میکردی تو قلبش باز نوری بیرون نمیزد ، گفت : - گریه نداره راست میگفت گریه داشت ، شب بود ، باد سرد پاییزی میزد به تنم ، اشک پسر بچه بدجوری عذابم داد ، زدم به دوش ، خیس شدم اما نه از اشک ، آسمان ماه نداشت که دل به نورش بسپرم و از یاد ببرم ، صدایم کرد ، نگاهش کردم اما چیزی نداشتم بگویم ، گفت : - من هستم حتی اگه تو منو نبینی غیب نگفته بود ، همه این سالها صدایش میپیچید توی گوشم ، همه این سالها وزن غربتش قرابت تاریکی را هم خانه کرده بود با دلم اما این بار هم گفت ، گفت تا گفته باشد ، تا یادم بیاورد چیزی را که حتی یک ثانیه از یاد نبرده ام . پی نوشت : برای این متن بی سر و ته از همه خواننده های اندک این وبلاگ عذر میخوام ، بد دلم گرفته بود میخواستم چیزی بنویسم که نشد پی نوشت ۲ : گاهی گفتن چقدر دردناکه ، کسی باور نمی کند اما دردناک است انگار بخواهی شیشه خورد شده را از گلو بالا بیاوری پی نوشت ۳ : سکوت سرشار از ناگفته هاست ، بعد از سالها گوش دادن به این کاست قلبم رو پاره کرد پی نوشت ۴ : چقدر از خودم نا امیدم ، چقدر از خودم خسته ام ، کاش مرگ یک خانه ای بود که هرکسی را بدون بازخواست به آنجا راه میدادند و میگفتند ، حالا که خودت آمدی برای شاد زیستن در جاودانگی اماده باش پی نوشت ۵ : از خدا خواستم خودش دردم رو دوا کنه هرچند در این مدت به این نتیجه رسیده ام که دوای درد من همین بی دوایی دردهاست تا همیشه آیینه ای پیش رویم آویخته باشد به منیت من که از یاد نبرم آنچه را که بارها و بارها زندگیم را به آتش کشیده پی نوشت ۶ : از خدا خواستم عشق را به من بدهد ، نمی خواهم اوباما باشم و یک کره خاکی حرفم را بخواند ، نمی خواهم فرشته ای باشم و خلود در بهشتی زیبا ، تنها میخواهم عشق مثل کبوتری بنشیند بر گودی دستهایم و هر وقت خواست پر بکشد ، من قفس نمی شوم حتی برای چیزی که حسرتش را میکشم پی نوشت ۷ : دوست داشتن کسی که نابودت کرده است ، دوست داشتن کسی در چشم هایت خیره میشود و با کارد سرت را میبرد عجیب است ، اما دوست نداشتن کسی که آزارت داده و خودش را مثل داغ حک کرده بر قلبت عجیبتر است ، نشسته سر جایش حالا تو هرچه میخواهی اسمش را بگذار ، بگذار حسرت ، بگذار عشق ، بگذار نفرت ، بگذار دوست داشتن فرقی نمیکند سر جایش نشسته
عید فطر بر همه مسلمانان مبارک باد
بیابان به خار خوش است و خورشید به خسوف خسته اش تنها نشسته ام سرمای خاطره ای دور سیلی به صورت گلدان خالی پشت پنجره میزند اما بگویمت تو که شراره های انگشتت به قلب دیگری شعله میکشد بیرون شو از خانه ((در این خانه برای تو جایی نیست))
پی نوشت : امتحانات ترم تابستان هم تمام شدم . خدا رو شکر اما ترم جدید در راه است و قلندر بیدار پی نوشت ۲: خیلی قدیم تر ها دوستی داشتیم مزین به لباس سفر ، که همی گشته بود در ولایات هند اما اخیرا از هم خبری نیست . یدانم از من رنجیده است اما نمی دانم چینی شکسته آیا به بند آید همی؟ پی نوشت ۳: قربان معرفت نداشته ات برادر جان!! پی نوشت ۴ : هنوز فکر شومت خنجر به شیشه ذهنم میخراشد . هنوز ماه مشوش هله میکشد بر مدار خواهش . هنقوش هر که هستی باش که من نیز هستم ، هرچند بر فراز قله ایستاده ای اما سقوط نزدیک است و من محو تماشای آن خواهم بود . آیا ؟ پی نوشت ۵ : به تازه گی کاشف به عمل آمد که از عوالم خطیر داستان گویی حظی نبرده ایم به تمتع و تتبع ، هرچند اندک . و گفتند همت اگر سلسله جنبان شود تو هم توانی که بنویسی حکایتی که خلق را از شنیدنش فریاد از گلو برآید و جبین شان چاک زند و خرقه از تنشان بیرون کند که مریدان زاهدان شهر داستان ما الافکی بیش نبود ، برنج همی فروختی و خون خلق همی در شیشه بکردی پی نوشت ۶ : گاهی داشتن یک دوست خوب مثل وزیدن خنک ترین نیسم در گرمترین و احمقانه ترین روز سال است پی نوشت ۷ : رفتن من قطعی شد . بعد از یک سال کشمکش شدید بالاخره قطعی شد . حتی کار به جایی رسید که تصمیم گرفته بودم از تهران بروم اما بالاخره رسیدیم به این نتیجه که برویم اما نه از تهران . خود را بسپریم به دست تقدیر و چشم بدوزیم به الطاف بی کران خدای بزرگ . یا علی و یا عظیم انت رب العظیم الذی لیس کمثله شی و هو سمیع العلیم
ماه مبارک رمضان برای همه مسلمانان پر از توفیق باد
آمدم ، نه اینکه بخواهم باشم یا اینکه آمدنم بگوید بودنم را . نه آمدم مثل ابری که بگذرم حسرت وار بر سراشیبی مرگ آسمانی که منش را بر من منتی بود که خود را آزرده یافتم در عطر اندامش ، در عطش تنش . آمدم مثل ابری که بگذرم سیاحت وار جهان را ، که گرمای عشق آبم کرد و باریدم بر لجن زار حاصلخیز شهوت و خودم روییدم دوباره بر ساقهای خویش بی ساقه که سبزینه ای از این دست جز خزیدن بر زمینی که کشتزار مردگان است ، هرگز رویایی نخواهد داشت از من بود ، آنچه تفسیر واخواهی نفس است ،آنچه که رنگ تقدیر میگیرد بر شریان منفعل نابودی به جبر ، یا آنچه که من بر خویش گشودم همه از من بود نه غاری نه کهکشانی ، نه پرواز شب پره ای در شبی مهتابی و نه بال گشودن سیمرغی بر ستیغ کوههای جاودانه خورشید . نه سرزمین مرا حدودی نبود ، آنچه مدام بر مدار خود مکرر میشود تهی بودن من از من است نه اینکه حسرت عشق قلبم را پاره نمیکند ، نه اینکه با دیدن عاشق و معشوقی چنگ به قلبم نمی زند که هر روز با برآمدن سکه نورانی بر بلندای بازار بشریت به خود میگویم : امروز تو را خواهند خرید هرچند به بهایی اندک ، هرچند به بیگاری ، هرچند بی آزادی که خسته ام از این تکرار تنهایی پی نوشت : نمی دونی چه سخت در به در بودن... که در به دری در قلب جا میگیرد نه اینکه جسم به جایی بیاساید یا نیاساید پی نوشت ۲ : شاگرد ممتاز شدم با لوح تقدیر ، حماقت انسانی تا کجا... پی نوشت ۳ : حرفی برای گفتن نیست ، سرب آسمان به یکجا فرو ریخته بر اندامم
" یا من یعطی من سئله " میلاد امیر مومنان و مبعث رسول اکرم مبارکباد
هیچ وقت اینهمه خالی از گفتن نبودم . کوهی از حرف روی دلم سنگینی میکنه اما مثل ابر سفیدی که فقط سیر میکنه خالی از گفتنم . این هم سهم این ماه ماست و عشقی که ترسیدم قبولش کنم . از همه چیز ترسیدم و به خودم پناه بردم . به تنهایی های خودم و بی پناهی های خودم پی نوشت : در جستجوی یک نام با اخوی به کجاها که نمی ریم و هربار هم دست خالی بر میگردیم پی نوشت ۲ : نمی دونم چرا دوباره خوابش رو دیدم . من بخیال خودم همه چیز رو فراموش کردم و همه پلهای پشت سرم رو هم خراب کردم اما باز هم وقیحانه به خوابم اومد پی نوشت ۳: فعلا از الهامهای درونی خبری نیست و من همچنان در کف بسر میبرم پی نوشت ۴ : ببین چقدر حقیر شده ، اوج بلند بودنم پی نوشت ۵ : برای ترم تابستونی هم واحد برداشتم . خودم هم از دست خودم دیگه خسته شدم پی نوشت ۶ : هنقوش باشد روزی که خرخره ات را با دندان انتقام بوم و این کینه دور از قلبم بیرون رود . دنیا چقدر زیباست روزی که پا بر لاشه منحوست بگذارم و به دنیا لبخند بزنم . یک روز ذلت تو برای من یک عمر پادشاهی ست پی نوشت ۷ : هنوز نفهمیدم احساسی نسبت به مادرم دارم یا نه ؟ آخه چقدر یه انسان میتونه مهربون و احمق باشه ؟ چقدر!! پی نوشت ۸ : هنوز کتاب جدیدم رو شروع نکردم و منتظرم تا ببینم بالاخره چی میشه ؟ دوست دارم راجع به شهدا بنویسم تا خدا چی بخواد
|
About
و زندگی من با مرگ دوست داشتن آغاز شد Archivesاسفند 1389بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آرشيو Links
سایه روشن |