من عادت ندارم ماهی از یک مطلب بیشتر بذارم تو وبلاگ اما به دلایلی ترک عادت شد تو این تیر ماه و حتما باید منتظر مرضش هم باشم .
یکی از دوستان عزیز مطلبی برام فرستاد در رابطه با ارتباط با برخی از موجودات غیر ارگانیک (جن) که مدت ها به فکر فرو رفتم . شاید تو اون لحظه فقط خواستم یه چیزی بگم اما اینو میدونم حرفاش منو رها کرد تو دریایی از خاطرات تلخ و زجر آور که به جرات میگم شاید مدت ها بود میخواستم فراموشش کنم . از این که ببینم هستند کسایی که دنبال عسل میگردن اما قند سوخته هم گیرشون نمیاد و به هزاران درگیری ذهنی هم مبتلا مشن خیلی دلم میگیره.
ماه شب افروز چو پنهان شود شب پره بازیگر میدان شود
دلم میسوزه برای خودم و برای همه اونهایی که توی این دنیا میخوان از خودشون بیشتر باشن نه اینکه بیشتر داشته باشن و چون جوونند و سرشار از انرژی و پاکی و صداقت چوب میخورن و دردشون میگیره و بعد باید گریه کنن . یا مثل من بریزن تو خودشون یهو بفهمن که با سکته قلبی فاصله ای ندارن و همین الاناست که این دنیا رو با تمام بدبختی هاش ول کنن و برن جایی که براش تلاشی نکردن
بزرگمهر را گفتند فلان دشمنت بمرد . شاد زی
ابرو در هم کشید و گفت . دانی که من باشم
پی نوشت: یکی از علت های اضافی پست گذشتن تو تیر ماه سالگرد وبلاگمه
پی نوشت۲: جدیدا از وبلاگ نویسی لذت میبرم شاید از این به بعد بیشتر مطلب نوشتم
درست یک هفته پیش از جلوی در ساندویچی محلمون رد میشدم که صدای ناله های نزدیک به مرگ زنی رو شنیدم. داخل شدم و زنی رو دیدم که موهای طلایی رنگش تو پنجه های مردی که انگشت های کلفتی داشت مشت شده بود و مرد مدام سر زن رو به دیوار سنگی ساندویچی میکوبید و رگه های خون از ستون پایین می اومد و به چاه فاضلاب مغازه میریخت.
بی اختیار وارد مغازه شدم . توی مغازه یه مرد دیگه که خیلی شبیه صاحب مغازه بود و یه پسربچه ۱۰ ساله هم بودن. اولین عربده رو که زدم مرد دوم پرید جلوم و با لهجه غلیظ ترکی گفت: خانواده گیه
و به همین ساده گی خشونت و خونریزی بصورت کاملا موجه تبدیل به یه فیلم سینمایی شده بود و مردم محل هم با هیجان از صحنه های خونین لذت می بردن
صدای ناله های زن هر لحظه ضعیف تر میشد . التماس میکرد . هی میگفت هرچی تو بگی غلط کردم غلط کردم اما مرد هر لحظه سر زن رو محکم تر تو دیوار سنگی میکوبید و صدای زن هر لحظه ضعیف تر میشد . چشم هام تو صورت مرد قفل شده بود . لبخند پیروزمندانه ای روی لبهاش نقش بسته بود که انگار فاتح تمام دنیا شده بود . مرد با حرصی وحشیانه سر زن رو تو دیوار میکوبید .
عربده دوم رو اینقدر بلند کشیدم که ناگهان همه چیز متوقف شد . مرد به من خیره شد در حالی که انگشتهاش به آرومی سست شد و جنازه زن کف مغازه فروریخت . بدنش اینقدر کوفته و لهیده شده بود که کاملا با سطح مغازه مماس شده بود.
به ۱۱۰ زنگ زدم و باقی ماجرا . چقدر دلم برای زیبایی زن سوخت و چقدر دوست داشتم آرواره های خندان مرد با ضربه های پام که تو صورتش میخورد خورد کنم اما به دلیل تجربه های زیاد خدمت در کلانتری ۱۹۰ مجییدیه در دوران سربازی بهم ثابت شده بعد از ۲۴ ساعت بجر مرد زن هم از من شکایت میکنه چون اگه این کار رو نکنه هروز کتک میخوره .
زن باید هروز کتک بخوره . اگه به قانون متوسل بشه تا زمان نتیجه به اندازه تمام روزهای قرن منفور بشریت کتک خورده و اگر هم بسوزه و بسازه که داستان همینه و باید تمام عمر در نقش فشار گیر مرد عقده های روانی اونو تعدیل کنه و برای این کار باید از اندامش و تنش خرج کنه
تنی که میشه بوسه گاه و مزرعه عشق باشه باید زیر خشونت مرد ساییده بشه
دلم برای مردمی میسوزه که در جامعه ای زندگی میکنن که قوانینش فقط حامیه اشخاص خاصیه
اما دلیل نوشتن این مطلب این بود که دیروز مرد منو دید و با نگاه کینه جویانه اش منو تهدید کرد و برای اولین بار چقدر دلم خواست که حرکتی بکنه تا من نمایش قدرتم رو بازی کنم و مردونگی تنش رو زیر ضربه هام تحقیر کنم و بعد از ساعتی وقتی به ماه نیمه شب نگاه کردم از خودم بدم اومد چون من هم مثل میخواستم با خونریزی خودم رو نمایش بدم
سلام
یه بخش از ادامه شعر قبلی رو براتون میذارم . امیدوارم خوشتون بیاد
زمان عمر مرا میجود
و زمین تفاله اجساسم را به تهیتی در خویش انبار میکند
و آنچه به سردی میشکند به سختی تیز میشود
من آن استخوان شکسته ام که به حنجره شادی نشسته ام
زمین و سرود ابدیت برای تو
آرزو و حنجره پاره برای من
سلام . این آخرین پست اردیبهشت ماه رو به یه حال غریبی میخوام بنویسم
۲۸ /۲ یعنی شنبه عازم خارج از ایران هستم . احتمالا ۱۰ روز یا بیشتر . اگر بار گران بودیم رفتیم
خسته ام
چون کوهی به دامنه شکسته
که سنگ سنگش غرور است
این ابتدای ویرانیست
که خود را یارای ایستادن بر بلندای خویش نیست
چه سخت است آتشی عظیم در دل داشتن
و سالها ایستادن
که سنگها هرگز نمیخندند
روزهاست میخوام مطلب جدیدی بذارم تو وبلاگم اما با سردرگمی هروز به خودم وعده فردا رو میدم
روزهام میگذره به همراه لحظه ها . لحظه هایی که بعضی شون با غم و بعضی شون باشادی همراهن . لحظه هایی که در بعضی از اونها تنفر و درد به اوج میرسه و در بعضی از اونها شادی و سبکی اوج میگیره . لحظه هایی که در بعضی هاشون من حقیر تر از آرزوهای دراز و برتری جویانه ام هستم و لحظاتی که من به مرگ خیلی نزدیکم و هیچ خواسته ای جز رستگاری ندارم . لحظه هایی که نا امیدم و لحظه هایی که یه هدف پر رنگ جلوی چشمام خود نمایی میکنه .
چقدر انتظار کشنده و سازنده ست . احساس میکنم به آرامشی دور از التهاب عشق فرو رفتم . آرامشی که قبل از هرچیز مراقب حفظ خودیت منه و این منو آروم میکنه . چقدر سخته برام که احساساتم رو تو خودم خفه کنم و همیشه از خیانت به اعتماد بترسم . شاید اینجا آخر دنیاست .
انتظار تو را خو کرده ام
چونان پرنده ای که قفس را
..............................
...............................
تمامت تاریکی ست
تکرار تکاپو
و همه جای این سطح صاف پست است
چشم بگشا
این افق بی انتها
که میوزد باد به سردی در آن
تنهایی دوباره توست
امتیاز این وبلاگ از امروز به شخص دیگری واگذار شد
تیره تر از تمامی شبهاست
و خیانتَ ت
تیز و خشن
تا صاف ذهن مرا پاره کند
چونان که رستم از مرگ سهراب بیاساید
که انسان برده افکار خویش است
و عشق دریوزه لحظه هاست
حماقتی که چون اکسیر
سرگین را طلا میکند
در سرزمین بادهای سوزان
من با تو آمده ام
بی خود
آرام نگاه کن تا ببینی چگونه چشم های خسته تمنای تاریکی را دارند
خورشید سرخ سرزمین قلب های سوخته
کاهش غرور را در غروب
التماس میکند
***
و آنگاه در وزش مطلق بیهودگی
انسان را یافتم
آرام و سرشار از خشمی سرد
{چراکه برده زمان بود}
و تو آیینه تمامی برتریها بودی
صورتی که در توهم مجسم میشد
و اصالت برتری جویی
تنها حقارت است
پی نوشت: این شعر بلند ادامه دارد اما چون امکان دارد خارج از حوصله باشد نوشته نشد
این آخرین پست اسفند رو تقدیم به همه دوستای خوب میکنم
سالها سکوت
تا کلامی آفریده شود
چون رهایی جنگل از آتش
که این شرر
از آتش فشانی به خون جوشان برخواسته
و زمان
خشم را آهسته میکند
و کینه را اصیل تر
دریغا از عشق
از جوشش جوانی
که حماقت را زیبا میکند
