تبليغاتX
خیره به خورشید





















خیره به خورشید

شخصی و گاهی ادبی

نشسته ای

بی آنکه بخواهی ، باشی

یا که بودنت

به رخ بکشد زیبایی شگرفت را

که لبهایت

قله های جاودانگی ست

و چشمانت

معجزه طلوعی دوباره است

تا زندگی بیاغازد نوای طولای خویش را.......


پی نوشت : امتحانات تمام شد و امیدوارم همه رو قبول شم

پی نوشت : حرف خیلی دارم اما شاید زدم شاید هم نه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت7:20 قبل از ظهرتوسط امید | |

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین


عزای حسینی قلب همه دوستداران حضرتش را مالامال از اندوه میکند به حرمت مولا در این ماه جز چند پی نوشت کوتاه مطلبی نمیگذارم .


پی نوشت : امتحانات این ترم هم از ۸ دی ماه شروع میشود . خدا صبرم دهاد و جزای جزیل در قبولی

پی نوشت ۲ : اگر گنجی باشد چه شود!!!

پی نوشت ۳ : فردا حجامت دارم ، دیدار دوباره دکتر جاوید خوشحالم میکند . بازهم عازم دماوندم و منظره حقیر تهران از آن بالا

پی نوشت ۴ : دوست خوبم امیدوارم خدا پدر محترمتان را بیامرزد و علو درجات را نصیبش کند

پی نوشت ۵: درگذشت آیت الله منتظری جانگداز بود چه اینکه ایشان اعلم زمانه بودند و کسی که معنی اعلم را بداند به اوضاع اکنون تاسف میخورد

پی نوشت ۶ : چند شب پیش حاج آقای کامرانی را دیدم و به یاد آبروریزی ۳ سال پیش افتادم . خدا مرگت دهد ای دوست احمق که دشمن از تو خوشتر است

پی نوشت ۷ : هنقوش به خیالت جای پایت سفت است اما نه ، سبک شده ام و احساس رهایی میکنم

پی نوشت ۸:چند وقت است(حدود ۵ روز) روی نوشتن داستان کوتاه تمرکز کرده ام

پی نوشت ۹ : خدا چقدر مهربان است . الهی جودک بسط املی و عفوک افضل من عملی

پی نوشت ۱۰ : در انتظار بهارم . میخواهم تصمیم های جدیدی برای زندگی بگیرم

پی نوشت ۱۱ : السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت1:0 بعد از ظهرتوسط امید | |

امروز آخر آبان است .

چند شعری گفته ام اما.... آینده هر لحظه دردناک تر به نظر میآید و من با دل شکسته ام به جنگ زندگی میروم مثل معتادی با که تریاکش ، مثل زنی که با جنده گی هایش و مثل مردی که با خشونتش ، خشونتی که مشت میشود بر دیوار سنگی تقدیر و دستی که از انتهای انگشتان میشکند ، وای که این زندگی را نمیخواهم . نشد زندگی را نوازش کنم مثل یک گربه زیبا چه اینکه بارها آزموده ام ساز کج کوکش را

امروز آخر آبان است و زندگی جاری ست و چه تلخ است ساختن آینده ای که هرگز برای من نیست . با آرزو ها گویی زاده شدم و با رویا ها شاید بمیرم اما هراس من همه از کوچ است و کوچواره گی های جبرآلود هوس های کودکانه ، هراس من همه از عطر توست که میپیچد در کوچه باغ ذهن پاییزی من . هراس من همه از تکفیر تن توست که سیاهه نفرت است و بلاهت

امروز آخر آبان است و من نمیدانم کجا هستم ، نمیدانم چه میخواهم و آیا شجاعت ایستادن در برابر خود را دارم ؟ نمیدانم که موهایم چه خواهد شد و اندامم چه خواهد شد و پرده آخر نمایش در کدامین روز بهاری اجرا خواهد شد که به راستی لذت ها تنها از دور زیبایندو از نزدیک گریبانگیر و بدفرجام


پی نوشت : دوست خوبم مرگ ناگهانی پدرت را تسلیت میگویم ، سکوت بهترین هم دردی ست

پی نوشت۲:گاهی سایه روشنی چه روشن است ، آنان که در نور امیدشان زندگی میکنند همه جا را خوب میبینند و خوبی برای آنها چیزی جدای از خ و ب ی ست

پی نوشت ۳ : برای شکلات خیلی خوشحالم که خودش شده نه توهم بیمار یک پلیدی سترگ که انجامش به خون هم پاک نمیشود

پی نوشت ۴ : سفر با برادرم شیرین ترین خاطره امسال من بود ، یک سفر ۶ ساعته

پی نوشت ۵: هنقوش سرانجام تو بردی و من مغلوب شدم اما به خیال خامت ، مگر نمیدانی اگر شمشیر انتقام را به آب سرد زمان بسایند تار مو را هم نیم میکند

پی نوشت ۶:امتحانات پایان ترم و استرس آذر ماه ...... و  این نیز بگذرد

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت3:53 بعد از ظهرتوسط امید | |

عید سعید فطر بر همه مبارک باد



در انتظار سرد این روزهای بارانی

          که ابر سیاه چشمم ناله میکند

                                     تنها نشسته ام

                                        به سوگ سیاه  این شعر پایانی

که هر چه هست در دل این قلب پاره

                         در دل این غریب بی نشانه 

                                             آری هر چه هست

سوز نبودن است که چشمهای تو

                                      آشنای آشیانه و

                                            هم نوای بی نوایی است

 

نیاز اگر بر مدار بی مدارای خود هله میکند

نیاز اگر به شوخ یک نگاه

                                     ز ابرو چله میکشد

یا نبودنت را بهانه میکند

برای  قسمت است

       برای بغض کال این غروب

              برای ترک طوطیای چشم توست

                               که ابر ناله میکند

                              به مرگِ واره های این قضا

                                     به قبر واره های این سکوت آهنی


پی نوشت : چه غصه غریبی بر این دل سنگینی میکند ، با نفس کشیدن درد میکشم

پی نوشت ۲ :برای آنانکه دیگرگونه می اندیشند و میخواهند آزاد باشند شعری گفته ام اما گویی نباید بگویم که منافق شده ام ، که بهای صداقت سنگین شده است

پی نوشت ۳ : از آبان ماه میترسم گویی کودکی از دیو . کاش زودتر بیاید و برود که سوگواره شکستن قلبم در شومی این ماه قد برافراشته است . همه نفرتم قلبم در این ماه زاده شده

پی نوشت ۴ : چند وقتی ست که پیشنهاد های بی شرمانه احاطه ام کرده است . خدا بخیر کند که با گناه فقط یک وجب فاصله دارم . با گناهی بس عظیم و دشخوار

پی نوشت ۴ : این ترم تابستانی به کل ماه رمضان و تابستان را بر ما زهر کرد . بمیرند این مسئولین که فقط به فکر پر کردن جیب خود هستند

پی نوشت ۵ : نمیدونم چرا این ماه احساساتم در  حال خفه کردن من هستند تا جایی که این ماه دوبار وبلاگ نوشتم و این برای من جای شرمساری دارد بی تعارف

پی نوشت ۶ : با تو چه کنم ای هنقوش . این همه آزار برای چه ؟ از انتقام زمان نمی هراسی از خشم خدا بترس که من به قائده بداء او را میخوانم و (( بل یداه مبسوطان... ))

پی نوشت ۷ : خسته تر از آنم که به کینه ای به هم آیم و یا به لعنتی جان گیرم تا سرنوشت از جنازه ام چه سازد

پی نوشت ۸  : از خدا برای صفری شجاعت درخواست میکنم که دوباره بر ساق هایش ایستادن آرزوی من است که استوار بود پیش از این و نباید که به باد پاییزی در هم بشکند شاخه های جوانش . باید که شکوفه دهد و خود تکیه گاه دیگرانش باشد

پی نوشت ۹ : گاهی به خود میگویم به کدامین خطا چنین به کینه زمان پنجه در پنجه کرده ام با تقدیر ، و بعد از لحظه ای به یاد میآورم گذشته شوم و پرگناه خویش را که شاید نفرین عاقبت به دنبال من است

پی نوشت ۱۰ : تنهایی بزرگترین دستاورد من از قتل عام فجیع احساساتم است ، نمیدانم بدین ظفر شاد باشم و یا بدین مصیبت گریان

پی نوشت ۱۱ : آنان که گویند عشق افسانه است باید زردی چشمهای تو را ببینند و آنان که میگویند انسان تجسم بودن است باید به فراق تو ببشینند ، هیچ نیستی پس لعنت برتو که آواره گی تحفه دیدن و نفرت هدیه بودن با توست

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت0:21 قبل از ظهرتوسط امید | |

ماه میهمانی خدا و لیالی قدر بر همه مبارک * شهادت مولا علی امیرمومنان بر  همه اهل زمین و آسمان تسلیت که در غم فراق ایشان عمر اگر به گهواره خاک شود دریغی نیست


افق بی انتهاست

           خورشید را نمیخواهم

                            و نه شکوهش را

                                   که رویای رهایی مرا به دورها میبرد

افق بی انتهاست

         خورشید را نمیخواهم

                     و نه رسالت خستگان را به غرور

                                 که رویای رهایی مرا به آنسوی مرزهای تن میخواند


پی نوشت : مرگ بر لبخند زهرآگینت  هنقوش و بر اندام وسوسه خیزت . مرگ بر چشمان زردت که سرانجام سهراب از گور خویش به نفخه انتقام بر خواهد خواست . فقط شش سال دیگر تا نبرد پایانی باقی ست

پی نوشت ۲ :مهمترین حادثه این ماه ترمز خالی کردن نیسان بود تا با ماشین مردم برای کسی تریپ معرفت نذارم هرچند راننده خوبی باشم ، بخیر گذشت اما احتمال کشته شدن وجود داشت

پی نوشت ۳ : آن دسته از دوستانی که بنده را  (( اخوی ))  باران کردند {بر وزن تیرباران} باید بدانند که دنیا دار مکافات است * من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر - دشمنم نیست مگر من ـ اینکه کشیده است به من تیغه خنجر - تا که از ریشه بیفتم به یکی ضربه دیگر

پی نوشت ۴ : برادرم بدجوری بی معرفت شده ، کاش هرگز همین یک برادر را هم نداشتم که اینقدر از دست کارهایش حرص نمیخوردم - میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم - باید آخر من به این بیگانه گی عادت کنم

پی نوشت ۵ : داستانم تمام شد و غصه ای بر غم هایم افزوده شد تا کدامین روز من نیز به پایان خود رسم ، شاید تا قبل از آن بازهم بنویسم اما افسرده گی بعد از نوشتن مرا حقیر میکند

پی نوشت ۶ : هرگز به زندگی چنگ نیانداختم اما دلم برای چشم اندازم تنگ میشود و افسوس که من چقدر زود وابسته زیبایی ها میشوم

پی نوشت ۷ : دلم برای آنکه مرا میفهمید و آنکه تا سحاب صبح پایمرد همدمی هایش بود تنگ شده ، بی نشان رفته اما شاد باشد و سربلند که دوستش دارم

پی نوشت ۸ : بشدت احساس سرخورده گی و پوچی میکنم ، هیچ قله ای برای فتح کردن نیست و اگر هم باشد دلیلی برای فتح آن نیست ،  در خود شکستن آخرین ایستگاه این زندگی ست

پی نوشت ۹ : هجرت نزدیک است شاید برای همیشه به دور ها چون دیوانه ها در جستجوی هیچ یا خویش که بودنم هرگزی آبی نبوده به گلوی تشنه مسافری غریب (تشیه مسخره ای ست اما دوستش دارم )

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت11:30 بعد از ظهرتوسط امید | |

بسم الله الرحمن الرحیم

میلاد امام حسین ، حضرت عباس ، امام سجاد و امام زمان صلوات الله علیهم بر همه مبارکباد


مرگ برادر است

اگر در کنار توباشم

     ورنه این تازیانه به دست ارباب سفاکی ست

                                 که پنجه به کینه بر صورتم میشکند

 

پی نوشت :امتحانات تمام شد و روسیاهی آن ماند برای واحد آموزش . ما که به فضل خدا همه را قبول شدیم

پی نوشت۲ :بعد از ۵ ماه درس خواندن شبانه روزی از جمعه احساس سردرگمی میکنم . باید دوباره برنامه ریزی کنم

پی نوشت۳ :چقدردلم برای خودم و برای همه کسانی که با قلبی پاک به دنبال عشق هستند میسوزد . خدا نگذرد از آنانی که برای هوس حاضرند دست به هر کاری بزنند

پی نوشت ۴ :ویرایش نهایی کتاب را شروع کرده ام به امید انکه به انجام نیکویی رسد

پی نوشت ۵: به گذشته که نگاه میکنم میبینم همه چیز را پای عشق باخته ام . کاش شکلات از این سند ظاهر و این مرده متحرک عبرت بگیرد

پی نوشت ۶:احتمالا از این محل کارم برای همیشه بروم . آب هم اگر در یک جا بماند میگندد . شاید  خسته شدم ، از همه چیز ، شاید....

پی نوشت ۷ : چقدر مورد انتقاد قرار گرفتن سخت است . و سخت تر قبول کردن آن

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت9:37 قبل از ظهرتوسط امید | |

در اوج واپس زده گی و در نهایت خستگی و در عریانی روح عادت به نوشتن ندارم آنهم در منظر عموم اما چه کنم امشب با خودم دست به یقه شده ام و مدام در دادگاه گذشته هایم به آینده محکوم میشوم . اما چه کنم که غریو شادی سالهای دور میجود همین اندک اعتمادی را که به خود دارم . اما چه کنم که امشب رویای عشق به جانم شلاق اندوه کشیده است و من ناتوانم از درک نداشتن ان . اما چه کنم که تشنه ام و اینجا چقدر روز طولانی و همسایه ها خسیسند .

هرگز عادت به گفتن نداشتم علی الخصوص اگر پای رنج نامه ای در میان بود و ماهرخی در آن سوی برکه سنگ به آرامش کهنه ام زده بود اما چه کنم که دیدن پرواز حسرت پریدن را در من زنده کرد . اما چه کنم که شوق بوسیدن چون پنجه ای سفاک قلبم را فشرد . اما چه کنم که بغض کالم در آسمان غبارآلود امشب این شهر مثل ستارها بیگناه بر زمین ریخت و جان داد . اما چه کنم که آه  آتشخونم سینه ام را سوزاند و شانه هایم را لرزاند و تا خود را یافتم هق هق تنهایی بود و درد جبری پای بست که ثقل دنیا را بر گُرده ام خراب کرده بود . اما چه کنم که امشب بعد از عمری گریختن باز به خود پناه آوردم و دیدم که چقدر مظلومانه همه عشق ها را باخته ام و طناب آینده چه سست است که دست آویزی از این دست را هرگز اعتمادی نشاید .....

پی نوشت : فیلم بنجامین بوتون چه درام زیبایی ست

پی نوشت ۲ : گاهی تلنگری برای فروریختن یک قصر ویرانه کافی ست و فیلم بنجامین به من تلنگری آنهگین زد

پی نوشت ۳ :تمام آنچه از دست رفت در حقیقت در دست نبود

پی نوشت ۴: ای هنقوش بازهم شبهای زیادی باقی ست . فقط ۷ سال دیگر مانده است که روزهای شادی من فرا برسد

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت0:3 قبل از ظهرتوسط امید | |

بسم الله الرحمن الرحیم

میلاد دخت نبی و حضرت علی مبارکباد


خیلی تلاش کردم که احساساتم رو کنترل کنم و در نهایت میگم : شاید بدترین چیز این دنیای خاکی انجام جنایت ها و فجایعی باشه که به نام خدا و رسول الله انجام میشه . ساده بگم سر دین رو با دین بریدن ناجوانمردی ست

پی نوشت : وقتی کنار دستت سر میبرن دیگه پی نوشت گذاشتن خیلی احمقانه است

پی نوشت آخر : شاید این وبلاگ رو برای همیشه تعطیل کردم . دلایل خاص خودم رو دارم ولی به اتفاقات اخیر تهران هم مربوط میشه . بدون تعارف میگم احساس بی خاصیتی میکنم . البته شاید تعطیلش کردم ...شاید....

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت10:38 قبل از ظهرتوسط امید | |

بسم الله الرحمن الرحیم


صبح دردناکی ست چه اینکه درد درونم خورشید را به یاس متهم میکند و بوته های نارس گوجه همچنان سالهای رهایی را با شرم یادآوری میکنند و این ابتدایی تنهایی ست

من امشب آنقدر غمگینم

که دیگر میتوانم

یاس را برای بوته های نارس گوجه

که میهمانی یاس غروب برگشته اند معنی کنم

(سال ۷۹ مسابقات دانشجوان کشور . شهر سمنان)




پی نوشت : روز دردناکی ست و بسیار کشنده . ۲۹ ساعت بیخوابی ، خستگی شدید عظلانی ، خبر یک شکست مجدد (به همراه دلایل آن که نمیتوانم بپذیرمش )، توبیخ اداری به جای قدردانی از زحمات های جانانه ام ، بی انگیزه گی ذهنی حتی برای فکر کردن ،یک شبانه روز گرسنگی ، سردرد ،احساس تنفر و سرخورده گی ، دلهره برای خرابکاری که هر لحظه نتیجه اش به من نزدیک تر میشود ، درگیری لفظی با همکارم ، تنهایی کشنده ، درهم ریختگی برنامه های روتین روزانه و انباشتگی آنها.... و بزرگترین درد هر روزم که نفس کشیدن بدون عشق است و همه اینها اکنون آزارم میدهد تا آنجا که به مرز حیرت رسیده ام

پی نوشت ۲ : زجر دیدن و انتظار دو مفهومی هستند که این سالها مرا شاید فلج کرده اند اما همچنان دست و پایی مفلکانه برای بقا در ذهن خود میزنم

پی نوشت ۳ : هنقوش ، گویا تو براستی برنده این بازی جانکاهی اما واقعه جنگ خروسها به روایت شوفر سمند به من آموخت که مبارزه تنها وقتی تمام میشود که یکی از ۲ جنگجو بمیرند و من هنوز هم زنده هستم و نفس میکشم

پی نوشت ۴ : خانواده ام ..... من...... مجهول ترین معادله عالم همین دو کلمه است

پی نوشت ۵ : تنها دوستمان هم دیگر تحویلمان نمیگیرد و این یعنی یک قدم دیگر به سمت دردها . شاید در هند بودن به انسان ۷۲ جور بودن را بیاموزد

پی نوشت ۶ : بعد از ۵ ماه میخواهم ( یعنی موقعیتش پیش آمد ) برادرم را ببینم . دو برادر در یک شهر و سالها مسافت....عجب......

پی نوشت ۷ :خدایا به من زبانی بده تا دعایم به من بیاموزد . به راستی صحیفه سجادیه وجود انسان را نورانی میکند

پی نوشت ۸ :به این نتیجه رسیده ام که مثل خرگوشی هستم که در قفس یک مار پیتون زرد رها شده . فرار و حصارهای قفس و برخورد پیکر زخمی به فولادهای مشجر برای بارها و بارها....


+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:16 بعد از ظهرتوسط امید | |

بسم الله الرحمن الرحیم

قرار بود آخر فروردین پرونده ۲ سال فکر و خیال ما بسته شه که بازهم معلوم نیست کار به کجا میرسه

مادرم یه مثالی همیشه میزد و میگفت اگه دم سک رو ۱۰۰ بار هم که بشکنی و آتل ببندی که صاف بشه بازم کجه ، این مثال برای الافی های ما مصداق به جایی ست


پی نوشت : چیزی برای گفتن ندارم یعنی اگه راستش رو بخوایید اینقدر حرفهام رو تو خودم خفه کردم که گفتن و خالی شدن رو مدتهاست فراموش کردم

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت9:30 قبل از ظهرتوسط امید | |