|
بسم الله الرحمن الرحیم میلاد دخت نبی و حضرت علی مبارکباد
خیلی تلاش کردم که احساساتم رو کنترل کنم و در نهایت میگم : شاید بدترین چیز این دنیای خاکی انجام جنایت ها و فجایعی باشه که به نام خدا و رسول الله انجام میشه . ساده بگم سر دین رو با دین بریدن ناجوانمردی ست پی نوشت : وقتی کنار دستت سر میبرن دیگه پی نوشت گذاشتن خیلی احمقانه است پی نوشت آخر : شاید این وبلاگ رو برای همیشه تعطیل کردم . دلایل خاص خودم رو دارم ولی به اتفاقات اخیر تهران هم مربوط میشه . بدون تعارف میگم احساس بی خاصیتی میکنم . البته شاید تعطیلش کردم ...شاید....
بسم الله الرحمن الرحیم
صبح دردناکی ست چه اینکه درد درونم خورشید را به یاس متهم میکند و بوته های نارس گوجه همچنان سالهای رهایی را با شرم یادآوری میکنند و این ابتدایی تنهایی ست من امشب آنقدر غمگینم که دیگر میتوانم یاس را برای بوته های نارس گوجه که میهمانی یاس غروب برگشته اند معنی کنم (سال ۷۹ مسابقات دانشجوان کشور . شهر سمنان)
پی نوشت : روز دردناکی ست و بسیار کشنده . ۲۹ ساعت بیخوابی ، خستگی شدید عظلانی ، خبر یک شکست مجدد (به همراه دلایل آن که نمیتوانم بپذیرمش )، توبیخ اداری به جای قدردانی از زحمات های جانانه ام ، بی انگیزه گی ذهنی حتی برای فکر کردن ،یک شبانه روز گرسنگی ، سردرد ،احساس تنفر و سرخورده گی ، دلهره برای خرابکاری که هر لحظه نتیجه اش به من نزدیک تر میشود ، درگیری لفظی با همکارم ، تنهایی کشنده ، درهم ریختگی برنامه های روتین روزانه و انباشتگی آنها.... و بزرگترین درد هر روزم که نفس کشیدن بدون عشق است و همه اینها اکنون آزارم میدهد تا آنجا که به مرز حیرت رسیده ام پی نوشت ۲ : زجر دیدن و انتظار دو مفهومی هستند که این سالها مرا شاید فلج کرده اند اما همچنان دست و پایی مفلکانه برای بقا در ذهن خود میزنم پی نوشت ۳ : هنقوش ، گویا تو براستی برنده این بازی جانکاهی اما واقعه جنگ خروسها به روایت شوفر سمند به من آموخت که مبارزه تنها وقتی تمام میشود که یکی از ۲ جنگجو بمیرند و من هنوز هم زنده هستم و نفس میکشم پی نوشت ۴ : خانواده ام ..... من...... مجهول ترین معادله عالم همین دو کلمه است پی نوشت ۵ : تنها دوستمان هم دیگر تحویلمان نمیگیرد و این یعنی یک قدم دیگر به سمت دردها . شاید در هند بودن به انسان ۷۲ جور بودن را بیاموزد پی نوشت ۶ : بعد از ۵ ماه میخواهم ( یعنی موقعیتش پیش آمد ) برادرم را ببینم . دو برادر در یک شهر و سالها مسافت....عجب...... پی نوشت ۷ :خدایا به من زبانی بده تا دعایم به من بیاموزد . به راستی صحیفه سجادیه وجود انسان را نورانی میکند پی نوشت ۸ :به این نتیجه رسیده ام که مثل خرگوشی هستم که در قفس یک مار پیتون زرد رها شده . فرار و حصارهای قفس و برخورد پیکر زخمی به فولادهای مشجر برای بارها و بارها....
بسم الله الرحمن الرحیم قرار بود آخر فروردین پرونده ۲ سال فکر و خیال ما بسته شه که بازهم معلوم نیست کار به کجا میرسه مادرم یه مثالی همیشه میزد و میگفت اگه دم سک رو ۱۰۰ بار هم که بشکنی و آتل ببندی که صاف بشه بازم کجه ، این مثال برای الافی های ما مصداق به جایی ست
پی نوشت : چیزی برای گفتن ندارم یعنی اگه راستش رو بخوایید اینقدر حرفهام رو تو خودم خفه کردم که گفتن و خالی شدن رو مدتهاست فراموش کردم
حقیقت پیکر عریان تو بود که سیاه و چموش بر آستان پر التهاب اندیشه به دار اویخته می شد و پستان هایت عصیان و لرزان به زیر هجو لحظه ها می لرزید و ظلمت پیش از آنکه چشم فرو بندی ساطع می شد و شهوت تو در هم خوابگی با مرگ تنفر می زاید
پی نوشت : میلاد رسول اکرم و پیامبر اعظم را پیشاپیش خدمت همه تبریک عرض میکنم پی نوشت ۲: این شعر رو زمانی نوشته بودم که از روزها از شدت خشم سیاه میشدم و بدترین دوران عمرم رو سپری میکردم . امروز دوباره گویی همه چیز در نکبت گذشته فرو رفت و دوباره مغزم از خشم دود میکرد و چشمهام سیاه میشد و فهمیدم رهایی برای یک پرنده بلندترین غایت و نهایت آرزوست پی نوشت ۳: بفضل خدای تعالی بازهم موفقیتی در زندگی نصیبم شد تا بتوانم بعد از سالها در راه آنچه که دوست دارم قدمی بردارم و دروازه علوم اصلی در برابرم باز شود پی نوشت ۴ : دوست عزیزم در هند امیدورام به آنچه میخواهی برسی و هرگز نا امید نشوی چون برای کسانی مثل ما امید رمز بودن و زیستن است پی نوشت ۵ : هنقوش هنوز هم جولان میدهی و با خدعه هایت شرنگ در حلقم میریزی اما موعود نزدیک است . هفت سال دیگر من لبخند خواهم زد به آنچه که تو را بشدت تحقیر خواهد کرد . زمان دشمن همه ماست اما فعلا تیغش را برای تو از رو بسته است پی نوشت ۶ : عید نوروز امسال من هیچ جهنمی برای رفتن ندارم ، در خانه خواهم ماند و شاهد پوسیدن احساس خود خواهم بود پی نوشت ۷: فردا با انتشارات قرار دارم ، امیدورام به فضل خدا کتابم را چاپ کنند پی نوشت ۸ : برادرم نام فامیلی خود را عوض کرده و با یک حساب سرانگشتی میشود فهمید من تنها باز مانده از این خاندان نه چندان مهم منقرض شده هستم+پسرعمویی که پدرش مرده است و هنوز کودک است
بسم الله الرحمن الرحیم سلام . میخواهم چیزی بنویسم اما آنقدر خسته و بی انگیزه ام که گویی سالهاست در قلب نمور خودم رندگی میکنم نه لبخند روشن او . اما با اینهمه برای دوستان خوبم بخشی از داستان جدیدم را که تازه پریشب تمام شد میگذارم ، امیدوارم که خوشتان بیاید گاهی به مریم میگویم کاش اینقدر فرو نمی رفتیم ، کاش هنوز هم کمی خودسری در وجودمان باقی بود دستم را میان دستانش ملتمسانه میفشارد ، آب در گودی چشمانش برکه میشود و با درمانده گی تمام از محسن میگوید ، از محسن و یک داستان ساده محسن برای ماموریت کاری ۳ شب تهران نیست پس برای اینکه خیالش راحت باشد مریم و دختر کوچکشان را به خانه مادر مریم میبرد( این رفتار یمی از رسوم ایرانی هاست که اغلب از مردهای با غیرت و مسئولیت شناس سر میزند) نیمه های شب است و صدای گریه دختر بچه همسایه ها را هم عاصی کرده است . او برای خرس پشمی کوچکش ۲ ساعتی ست که یک دنده گریه میکند و مریم که بیچاره شده سرانجام تسلیم میشود وُوُ....وُِوُ.....وُوُ.....پورت. ماشین فورد قدیمی سرانجام استارت میخورد و با چراغ های روشن میان بزرگراههای تهران سرگردان میشود تا ماموریت رساندن خرس پشمی به دختر انجام شود اما ماشین یک خیابان پایین تر خاموش میشود . مریم در تاریکی به سمت خانه میرود تا بعد از پیدا کردن خرس با آژانس به خانه مادرش برگردد . نزدیکی های خانه احساس عجیبی او را احاطه میکند . علی القاعده کسی در خانه نیست اما خانه خالی به نظر نمی آید. کورسوی ریزی از کناره های پنجره بیرون میزند و مدام تارومات میشود احتمالا هنگام رفتن تلویزیون روشن مانده است اما ناگهان مثل فیلم های پوآرو تصمیم میگیرد کمی مرموز باشد. مثل یک کارگاه وارد خانه میشود و در آرامش مطلق در اصلی را باز میکند ، حیاط را طی میکند و به خانه میرسد . ظاهرا همان حدس اول درست است و تلویزیون سهوا روشن مانده است کلید را به در خانه می اندازد و آهسته در را باز میکند . منظره جالبی چشم هایش را نوازش میکند محسن را با زنی نسبتا پیر می بیند . نیمه لخت، فضا پر از بوی تریاک است و تلویزیون صحنه های مستحجنی را نشان میدهد........... ...........................................
بسم الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم. اللهم صلی علی محمد و آل محمد
غدیر بر همه مبارک . بر آل مولا مبارک
امروز دردناک ترین و کشنده ترین روز زندگی من است . امروز سالگرد رنج و عصیان است . سالروز خیانت و ایمان به دروغ ها - اندیشه ناپاک و زشت ترین کردارهاست اکنون میدانم که این دنیای خاکی محل تکثیر زالو های دوپاست این دنیای خاکی پر از حرص و جاه طلبی و لذت خواهی ست . کثیف ترین چیزها چون ماهوتی با پوششی بدوی در این کره خاکی میدرخشند سالی ست که از این دنیا بریده ام و این زندان بی روزن را تاب می آرم . باشد روز رهایی که بیاسایم هرچند به خاکی سرد
پی نوشت: هنقوش تو هم با من شریک این اندوه ناگزیر باش . اندام کبودم را به انتقام تیمار میکنم پی نوشت ۲ : دوست خوبم امیدوارم انفجارها و ناآرامی های بمبئی تو را رنجیده خاطر نکرده باشد . تو آنی که سال پیش مرا مرهم بودی هرچند به هجوم هجو آمیز هجاهای دردناک و ..... پی نوشت ۳: مدرک مربی گری رشته رزمی را به همراه دان ۱ مشکی آن گرفتم و این برای من بسیار دلخوش کننده بود . دلخوشکی کوچک . لیس لیسکی شیرین برای کودکی احمق پی نوشت۴: ...... ( بعضی هایشان اما بسیار خوبند چون جوادی آملی و .......) پی نوشت ۵ : چقدر دلم میخواهد شعری بگویم و یا داستانی بنویسم اما انبوه انباشت های بی چاپ آثار هنری مرا بی انگیزه میکند . داستان جدیدیم اما مرا به پای میدارد تا هنوز تلاش کنم پی نوشت ۶ : به انتظار نشسته ام تا انتقام خدا را ببینم. یکسال که گذشت باشد تا سال دیگر که خورشیدش به چه برآید و یا در چه رود. هنوزهم باورم نمیشود همه چیز را باخته ام . چیزهایی که زمانی حفظ آن چون نفس کشیدن قطعی مینمود و فطری . آنجا که عقل در کمین به بند می نشیند باید راز فراموشی را دانست پی نوشت ۷: خوش است خلوت اگر یار یار من باشد /// نه اینکه من بسوزم و او شمع انجمن باشد پی نوشت ۸ : بسیار دردناک است اما دست از همه رویاها شسته ام
((عید سعید قربان بر شما مبارک باد))
((قال یا ابت افعل ما توءمر*ستجدونی انشاء الله من الصابرین))
بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد حافظ افق بی انتهاست و دستان پیرمرد چشم انداز بکر بودن را تنگ میکند قلب مرا با دندان پاره نکن خنجر مرهمی ست تا دشمنان دوست باشند با لبخند
پی نوشت: در انتظار اتفاق خوبی در ماه بعد هستم.بازگشتم به دنیای رزمی پر از برکت بود پی نوشت ۲: دوست خوبم در هند هوای اینجا هنوز هم پر از خودنمایی و ریاکاری ست پی نوشت۳: هنقوش به جانم افتاده ای و پوست تنم را تار به تار پاره میکنی اما کودکان آینه، مردان پرده هایند. انتظار از من دلاوری بی نشان ساخته است که در آن خود نمایی راهی ندارد پی نوشت۴: نقاب حقیقتی ست که تو با آن زاییده شدی پی نوشت ۵: مدتی ست که اندیشه از من میگریزد و من ناگزیر به عمق بی تفاوتی ها پناه میبرم پی نوشت۶: http://s2.bitefight.ir/c.php?uid=25199
دنیای کوچک من جایی ست که خاطره ای کوچک در آن چون خورشیدی عتیق میتابد به گستره سیاه تنفر دیری ست خواب بر من حرام است و تو اندک غرور مرا به جفا تبر میرنی . بدان نه این میماند و نه آن.از گذر گریزی نیست وقتی مرکب تازنده تو چرخش روز و شب الوان است
پی نوشت : همیشه فکر میکردم اگر در تهران به طور اتفاقی با کسی آشنا شوی و او را گم کنی بدون داشتن نشانه ای ، باید فاتحه آشنایی را خواند اما با این دهکده کوچک جهانی اوضاع کاملا عوض شده است پی نوشت ۲: دوباره برگشتن به محیط دانشگاهی برای من خیلی مفید بود . یادگیری و آموختن تنها چیزی ست که زندگی مرا از پوچی نجات میدهد . اگر خدا بخواهد به دنیای رزمی نیز باز میگردم پی نوشت ۳: هرآنکه جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد . پی نوشت ۴: دوست خوبم در هند خوشحالم کسی هست در آن حوالی شبیه ماهرچند به ظاهر که جویای احوال توست. پی نوشت۵ : هنقوش خواب را بر من آشفته کرده ای . آرامی در تنهایی ندارم .اما بدان کار ما یا به جنگ است یا به مرگ . تنها ۴ سال دیگر تا تکمیل یس مغربی باقیست و روز شمار مرگ تو از هم اکنون آغاز شده . هروز که میگذرد تو حقیر تر میشوی و من قوی تر
چیزی ورایدل تنگی گاهی مرا به نوشتن میدارد .گاهی درک بیش از آنچه که باید ، حماقت مینماید پی نوشت: حفظ ساختار یک اثر ادبی گاهی اینقدر مشکل میشود که انسان مجبور به خریدن یک تخته وایت برد با ابعاد بزرگ میشود تا استراتژی و چارت داستان از دستش در نرود و این یعنی یک معادله نظامی و گاهی هم ادبیات به آسانی یک شعر است پی نوشت ۲: ترس مادری ست که امید را میزاید و او را میخورد پی نوشت۳:هنقوش بیادآر که من زمان را سپر کرده ام و صبر را شمشیر دریدن سینه تو . میرسد روزی که بر سینه ات بنشینم و رجز بخوانم . تنها انتقام از تو قلب مرا شاد میکند اما میدانم بیهوده گی لحظه انتقام از همه چیز پوچ تر است چرا که روزی که دیگر تنفر نباشد عشق هم نیست . برادران بی مادر در انتظار دریدن گلوی یکدیگرند پی نوشت ۴: دوست خوبم در هند خوش باش چراکه فقط آسمان ایران حقیقت را در یک راه خلاصه میکند . راهی که دیگر تکرارش آزار است و بودن بر آن تعصبی احمقانه
دیشب و پریشب عجب داستانی بود تو محله. ضبط۱۰۰۰ وات و ۲۰ تا اکو - هالوژن و رقص نور و افکت - و جونم براتون بگه یه عالمه دختر و پسر کف کرده که عجیب قر میدادن . یکی اسکورپیون میزد ، یکی بندری . یکی شمالی با سینی میرقصید یکی لری با دستمال ، یکی تریپ سلن دیون گذاشته بود قدم فضایی می رفت یکی هم شده بود اسکوتر عرعر میکرد
پی نوشت : هرچقدر فکر کردم میلاد امام زمان چه ربطی به کنسرت محلی داره نفهمیدم پی نوشت ۲ : همین طور که کف کرده به مراسم لذت بخش معجون رقصها خیره شده بودم یاد کتاب قلعه حیوانات جورج اورول افتادم . پی نوشت ۳ : بعد از مراسم فهمیدم شاید ایران ۱۴۰۴ که میگویند مترقی و پیشرفته است یعنی امارات اکنون، کازینوهای شیک دبی و دیسکوهای جانانهاش (البته شاید) پی نوشت۴ : از پنجره که مراسم جشن میلاد رو تعقیب میکردم فهمیدم که تمامی بانوان و آقایان محل با چنان حسرتی از مراسم لذت میبرند که گویی جزیی از پنجره هستند شاید دستگیره نخراشیده آن (همچین چسبده بودن به چهارچوب که نگو.....) پی نوشت۵ : جوانان ما بیشتر از هر چیزی میل به دیده شدن دارند و البته این حق مسلم آنان است البته بعد از انرژی هستهای ( فرهنگ به نظر من بر هر چیزی مقدم است) پی نوشت ۶: هنقوش من بازهم باختم. اما خدای ما هم بنده نواز است . باشد روزی که بر سینهات بنشینم و التماس کردنت را شاهد باشم . برای روز عزیمت پایانی آماده باش.قسم میخورم عزیمت را پی نوشت ۷ : دوست خوبم امیدوارم هوای هند دلت را ابری نکند . افسوس که نبودی تا بخندی
|
About
و زندگی من با مرگ دوست داشتن آغاز شد Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
کدهای مجانی |