تبليغاتX
خیره به خورشید





















خیره به خورشید

شخصی و گاهی ادبی

امروز برای اولین باردر تمام زندگی م کسی بهم توهین کرد و اون هم یک توهین بسیار زشت و من سکوت کردم . پیش از اینها فقط اگه احساس میکردم کسی داره چپ نگاه میکنه فورا میپریدم و به قصد جویدن خرخره اش حمله میکردم اما امروز تونستم ساکت باشم

اول یه چیزی مدام  داشت تو گوشم میگفت تو از سر ضعف و ناتوانی سکوت کردی و کوتاه اومدی . بهش بگفتم اگه از سر ناتوانی باشه خدا غیاث المثتغیثینِ و اگه از روی توانایی باشه بازم کار مهمی بوده . بعد از مدتی به قدری آروم و سبک شده بودم که راضی شدم . خشم تباه کننده عقل انسانه

تجربه سخت و دردناکی بود وامیدوارم دیگه اصلا توش  قرار نگیرم که بخوام سکوت یا چیز دیگه ای رو انتخاب کنم

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت2:53 بعد از ظهرتوسط امید | |

چند وقت بود به شدت افسرده و خسته بودم تا اینکه دیروز خیلی تصادفی به گلستان سعدی برخوردم

کمی ازش خوندم و واقعا احساس کردم دارم تو یه باغ مصفا نفس میکشم و باور کنید دوباره جوون شدم

اینقدر مطلب قشنگ داره که حیرونم کدوم رو براتون بذارم . حتما از این گنج به اندازه خودتون بردارید

مثلا در احوال دشمن:

دانی که چه گفت زال به رستم گرد

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدم که بسی آب چشمه خرد

چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت11:54 قبل از ظهرتوسط امید | |

سلام به دوستان عزیز

دارم روی یک شعر بلند حدود ۷۰ صفحه کار میکنم

یه افسانه است . خودم فکر میکنم خیلی خوب بشه اما هرچی خدا بخواد

برام دعا کنید تا خوب دربیاد . ایرانی ها مدت هاست از مسیر قدرت ادبی شون فاصله گرفتن . خیلی امیدوارم بالاخره یه روزی این تلاش هام نتیجه بخش باشه اما همیشه به خودم میگم مهم وظیفه انسانه نه نتیجه تلاش .

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت9:59 قبل از ظهرتوسط امید | |

بر سطح ذهن من آهسته قدم بردار و بگذار که تنها بمانم

مثل دیوارها و آیینه ها

بیا و اینجا بنشین تا چیزی بگویم . تو هرگز انتظار شنیدنش را نداشتی اما من سالها انتظار گفتنش را کشیدم . آهسته بیا تا خلوت این شب مهربان زخمی خودخواهی ها نشود

قله ها و اوج ها

من بال گشودم اما آسمان ابری بود . هنوز  به انتظار تو بر سر سه راهی مانده ام و تو بازهم یک ساعت دیرتر آمدی . قرار ما این بود که شب ها جغرافیای بدن ها و شهرها ما را اسیر نکند

وقتی نگاه تو هست درد هم هست

.............................................

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت10:0 قبل از ظهرتوسط امید | |