|
ترس
تمامت تاریکی ست تکرار تکاپو و همه جای این سطح صاف پست است چشم بگشا این افق بی انتها که میوزد باد به سردی در آن تنهایی دوباره توست
امتیاز این وبلاگ از امروز به شخص دیگری واگذار شد
خیال تو
تیره تر از تمامی شبهاست و خیانتَ ت تیز و خشن تا صاف ذهن مرا پاره کند چونان که رستم از مرگ سهراب بیاساید که انسان برده افکار خویش است و عشق دریوزه لحظه هاست حماقتی که چون اکسیر سرگین را طلا میکند
جویندگان محبت
در سرزمین بادهای سوزان من با تو آمده ام بی خود آرام نگاه کن تا ببینی چگونه چشم های خسته تمنای تاریکی را دارند خورشید سرخ سرزمین قلب های سوخته کاهش غرور را در غروب التماس میکند *** و آنگاه در وزش مطلق بیهودگی انسان را یافتم آرام و سرشار از خشمی سرد {چراکه برده زمان بود} و تو آیینه تمامی برتریها بودی صورتی که در توهم مجسم میشد و اصالت برتری جویی تنها حقارت است پی نوشت: این شعر بلند ادامه دارد اما چون امکان دارد خارج از حوصله باشد نوشته نشد
|
About
و زندگی من با مرگ دوست داشتن آغاز شد Archivesآذر 1388آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
سایه روشن |