تبليغاتX
خیره به خورشید





















خیره به خورشید

شخصی و گاهی ادبی


سلام . این آخرین پست اردیبهشت ماه رو به یه حال غریبی میخوام بنویسم

۲۸ /۲ یعنی شنبه عازم خارج از ایران هستم . احتمالا ۱۰ روز یا بیشتر . اگر بار گران بودیم رفتیم



خسته ام

چون کوهی به دامنه شکسته

که سنگ سنگش غرور است

 

این ابتدای ویرانیست

 که خود را یارای ایستادن بر بلندای خویش نیست

 

چه سخت است آتشی عظیم در دل داشتن

و سالها ایستادن

که  سنگها هرگز نمیخندند


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت9:3 قبل از ظهرتوسط امید | |

روزهاست میخوام مطلب جدیدی بذارم تو وبلاگم اما با سردرگمی هروز به خودم وعده فردا رو میدم

روزهام میگذره به همراه لحظه ها .  لحظه هایی که بعضی شون با غم و بعضی شون باشادی همراهن . لحظه هایی که در بعضی از اونها تنفر و درد به اوج میرسه و در بعضی از اونها شادی و سبکی اوج میگیره . لحظه هایی که در بعضی هاشون من حقیر تر از آرزوهای دراز و برتری جویانه ام هستم و لحظاتی که من به مرگ خیلی نزدیکم و هیچ خواسته ای جز رستگاری ندارم . لحظه هایی که نا امیدم و لحظه هایی که یه هدف پر رنگ جلوی چشمام خود نمایی میکنه .

چقدر انتظار کشنده و سازنده ست . احساس میکنم به آرامشی دور از التهاب عشق فرو رفتم . آرامشی که قبل از هرچیز مراقب حفظ خودیت منه و این منو آروم میکنه . چقدر سخته برام که احساساتم رو تو خودم خفه کنم و همیشه از خیانت به اعتماد بترسم . شاید اینجا آخر دنیاست .

انتظار تو را خو کرده ام

چونان پرنده ای که قفس را

..............................

...............................

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت1:43 بعد از ظهرتوسط امید | |