تبليغاتX
خیره به خورشید





















خیره به خورشید

شخصی و گاهی ادبی

بسم الله الرحمن الرحیم

 سلام . میخواهم چیزی بنویسم اما آنقدر خسته و بی انگیزه ام که گویی سالهاست در قلب  نمور خودم رندگی میکنم نه لبخند روشن او . اما با اینهمه برای دوستان خوبم بخشی از داستان جدیدم را که تازه پریشب تمام شد میگذارم ، امیدوارم که خوشتان بیاید

 

گاهی به مریم میگویم کاش اینقدر فرو نمی رفتیم ، کاش هنوز هم کمی خودسری در وجودمان باقی بود

دستم را میان دستانش ملتمسانه میفشارد ، آب در گودی چشمانش برکه میشود و با درمانده گی تمام از محسن میگوید ، از محسن و یک داستان ساده

محسن برای ماموریت کاری ۳ شب تهران نیست پس برای اینکه خیالش راحت باشد مریم و دختر کوچکشان را به خانه مادر مریم میبرد( این رفتار یمی از رسوم ایرانی هاست که اغلب از مردهای با غیرت و مسئولیت شناس سر میزند)

نیمه های شب است و صدای گریه دختر بچه همسایه ها را هم عاصی کرده است . او برای خرس پشمی کوچکش ۲ ساعتی ست که یک دنده گریه میکند و مریم که بیچاره شده سرانجام تسلیم میشود

وُوُ....وُِوُ.....وُوُ.....پورت. ماشین فورد قدیمی سرانجام استارت میخورد و با چراغ های روشن میان بزرگراههای تهران سرگردان میشود تا ماموریت رساندن خرس پشمی به دختر انجام شود اما ماشین یک خیابان پایین تر خاموش میشود . مریم در تاریکی به سمت خانه میرود تا بعد از پیدا کردن خرس با آژانس به خانه مادرش برگردد . نزدیکی های خانه احساس عجیبی او را احاطه میکند . علی القاعده کسی در خانه نیست اما خانه خالی به نظر نمی آید. کورسوی ریزی از کناره های پنجره بیرون میزند و مدام تارومات میشود

احتمالا هنگام رفتن تلویزیون روشن مانده است اما ناگهان مثل فیلم های پوآرو تصمیم میگیرد کمی مرموز باشد. مثل یک کارگاه وارد خانه میشود و در آرامش مطلق در اصلی را باز میکند ، حیاط را طی میکند و به خانه میرسد . ظاهرا همان حدس اول درست است و تلویزیون سهوا روشن مانده است

کلید را به در خانه می اندازد و آهسته در را باز میکند . منظره جالبی چشم هایش را نوازش میکند

محسن را با زنی نسبتا پیر می بیند . نیمه لخت، فضا پر از بوی تریاک است و تلویزیون صحنه های مستحجنی را نشان میدهد...........

...........................................

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت10:54 قبل از ظهرتوسط امید | |