تبليغاتX
خیره به خورشید





















خیره به خورشید

شخصی و گاهی ادبی

در اوج واپس زده گی و در نهایت خستگی و در عریانی روح عادت به نوشتن ندارم آنهم در منظر عموم اما چه کنم امشب با خودم دست به یقه شده ام و مدام در دادگاه گذشته هایم به آینده محکوم میشوم . اما چه کنم که غریو شادی سالهای دور میجود همین اندک اعتمادی را که به خود دارم . اما چه کنم که امشب رویای عشق به جانم شلاق اندوه کشیده است و من ناتوانم از درک نداشتن ان . اما چه کنم که تشنه ام و اینجا چقدر روز طولانی و همسایه ها خسیسند .

هرگز عادت به گفتن نداشتم علی الخصوص اگر پای رنج نامه ای در میان بود و ماهرخی در آن سوی برکه سنگ به آرامش کهنه ام زده بود اما چه کنم که دیدن پرواز حسرت پریدن را در من زنده کرد . اما چه کنم که شوق بوسیدن چون پنجه ای سفاک قلبم را فشرد . اما چه کنم که بغض کالم در آسمان غبارآلود امشب این شهر مثل ستارها بیگناه بر زمین ریخت و جان داد . اما چه کنم که آه  آتشخونم سینه ام را سوزاند و شانه هایم را لرزاند و تا خود را یافتم هق هق تنهایی بود و درد جبری پای بست که ثقل دنیا را بر گُرده ام خراب کرده بود . اما چه کنم که امشب بعد از عمری گریختن باز به خود پناه آوردم و دیدم که چقدر مظلومانه همه عشق ها را باخته ام و طناب آینده چه سست است که دست آویزی از این دست را هرگز اعتمادی نشاید .....

پی نوشت : فیلم بنجامین بوتون چه درام زیبایی ست

پی نوشت ۲ : گاهی تلنگری برای فروریختن یک قصر ویرانه کافی ست و فیلم بنجامین به من تلنگری آنهگین زد

پی نوشت ۳ :تمام آنچه از دست رفت در حقیقت در دست نبود

پی نوشت ۴: ای هنقوش بازهم شبهای زیادی باقی ست . فقط ۷ سال دیگر مانده است که روزهای شادی من فرا برسد

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت0:3 قبل از ظهرتوسط امید | |