|
عید سعید فطر بر همه مبارک باد
در انتظار سرد این روزهای بارانی که ابر سیاه چشمم ناله میکند تنها نشسته ام به سوگ سیاه این شعر پایانی که هر چه هست در دل این قلب پاره در دل این غریب بی نشانه آری هر چه هست سوز نبودن است که چشمهای تو آشنای آشیانه و هم نوای بی نوایی است نیاز اگر بر مدار بی مدارای خود هله میکند نیاز اگر به شوخ یک نگاه ز ابرو چله میکشد یا نبودنت را بهانه میکند برای قسمت است برای بغض کال این غروب برای ترک طوطیای چشم توست که ابر ناله میکند به مرگِ واره های این قضا به قبر واره های این سکوت آهنی
پی نوشت : چه غصه غریبی بر این دل سنگینی میکند ، با نفس کشیدن درد میکشم پی نوشت ۲ :برای آنانکه دیگرگونه می اندیشند و میخواهند آزاد باشند شعری گفته ام اما گویی نباید بگویم که منافق شده ام ، که بهای صداقت سنگین شده است پی نوشت ۳ : از آبان ماه میترسم گویی کودکی از دیو . کاش زودتر بیاید و برود که سوگواره شکستن قلبم در شومی این ماه قد برافراشته است . همه نفرتم قلبم در این ماه زاده شده پی نوشت ۴ : چند وقتی ست که پیشنهاد های بی شرمانه احاطه ام کرده است . خدا بخیر کند که با گناه فقط یک وجب فاصله دارم . با گناهی بس عظیم و دشخوار پی نوشت ۴ : این ترم تابستانی به کل ماه رمضان و تابستان را بر ما زهر کرد . بمیرند این مسئولین که فقط به فکر پر کردن جیب خود هستند پی نوشت ۵ : نمیدونم چرا این ماه احساساتم در حال خفه کردن من هستند تا جایی که این ماه دوبار وبلاگ نوشتم و این برای من جای شرمساری دارد بی تعارف پی نوشت ۶ : با تو چه کنم ای هنقوش . این همه آزار برای چه ؟ از انتقام زمان نمی هراسی از خشم خدا بترس که من به قائده بداء او را میخوانم و (( بل یداه مبسوطان... )) پی نوشت ۷ : خسته تر از آنم که به کینه ای به هم آیم و یا به لعنتی جان گیرم تا سرنوشت از جنازه ام چه سازد پی نوشت ۸ : از خدا برای صفری شجاعت درخواست میکنم که دوباره بر ساق هایش ایستادن آرزوی من است که استوار بود پیش از این و نباید که به باد پاییزی در هم بشکند شاخه های جوانش . باید که شکوفه دهد و خود تکیه گاه دیگرانش باشد پی نوشت ۹ : گاهی به خود میگویم به کدامین خطا چنین به کینه زمان پنجه در پنجه کرده ام با تقدیر ، و بعد از لحظه ای به یاد میآورم گذشته شوم و پرگناه خویش را که شاید نفرین عاقبت به دنبال من است پی نوشت ۱۰ : تنهایی بزرگترین دستاورد من از قتل عام فجیع احساساتم است ، نمیدانم بدین ظفر شاد باشم و یا بدین مصیبت گریان پی نوشت ۱۱ : آنان که گویند عشق افسانه است باید زردی چشمهای تو را ببینند و آنان که میگویند انسان تجسم بودن است باید به فراق تو ببشینند ، هیچ نیستی پس لعنت برتو که آواره گی تحفه دیدن و نفرت هدیه بودن با توست
ماه میهمانی خدا و لیالی قدر بر همه مبارک * شهادت مولا علی امیرمومنان بر همه اهل زمین و آسمان تسلیت که در غم فراق ایشان عمر اگر به گهواره خاک شود دریغی نیست
افق بی انتهاست خورشید را نمیخواهم و نه شکوهش را که رویای رهایی مرا به دورها میبرد افق بی انتهاست خورشید را نمیخواهم و نه رسالت خستگان را به غرور که رویای رهایی مرا به آنسوی مرزهای تن میخواند
پی نوشت : مرگ بر لبخند زهرآگینت هنقوش و بر اندام وسوسه خیزت . مرگ بر چشمان زردت که سرانجام سهراب از گور خویش به نفخه انتقام بر خواهد خواست . فقط شش سال دیگر تا نبرد پایانی باقی ست پی نوشت ۲ :مهمترین حادثه این ماه ترمز خالی کردن نیسان بود تا با ماشین مردم برای کسی تریپ معرفت نذارم هرچند راننده خوبی باشم ، بخیر گذشت اما احتمال کشته شدن وجود داشت پی نوشت ۳ : آن دسته از دوستانی که بنده را (( اخوی )) باران کردند {بر وزن تیرباران} باید بدانند که دنیا دار مکافات است * من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر - دشمنم نیست مگر من ـ اینکه کشیده است به من تیغه خنجر - تا که از ریشه بیفتم به یکی ضربه دیگر پی نوشت ۴ : برادرم بدجوری بی معرفت شده ، کاش هرگز همین یک برادر را هم نداشتم که اینقدر از دست کارهایش حرص نمیخوردم - میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم - باید آخر من به این بیگانه گی عادت کنم پی نوشت ۵ : داستانم تمام شد و غصه ای بر غم هایم افزوده شد تا کدامین روز من نیز به پایان خود رسم ، شاید تا قبل از آن بازهم بنویسم اما افسرده گی بعد از نوشتن مرا حقیر میکند پی نوشت ۶ : هرگز به زندگی چنگ نیانداختم اما دلم برای چشم اندازم تنگ میشود و افسوس که من چقدر زود وابسته زیبایی ها میشوم پی نوشت ۷ : دلم برای آنکه مرا میفهمید و آنکه تا سحاب صبح پایمرد همدمی هایش بود تنگ شده ، بی نشان رفته اما شاد باشد و سربلند که دوستش دارم پی نوشت ۸ : بشدت احساس سرخورده گی و پوچی میکنم ، هیچ قله ای برای فتح کردن نیست و اگر هم باشد دلیلی برای فتح آن نیست ، در خود شکستن آخرین ایستگاه این زندگی ست پی نوشت ۹ : هجرت نزدیک است شاید برای همیشه به دور ها چون دیوانه ها در جستجوی هیچ یا خویش که بودنم هرگزی آبی نبوده به گلوی تشنه مسافری غریب (تشیه مسخره ای ست اما دوستش دارم )
|
About
و زندگی من با مرگ دوست داشتن آغاز شد Archivesآذر 1388آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
سایه روشن |