تبليغاتX
خیره به خورشید





















خیره به خورشید

شخصی و گاهی ادبی

بسم الله الرحمن الرحیم

میلاد دخت نبی و حضرت علی مبارکباد


خیلی تلاش کردم که احساساتم رو کنترل کنم و در نهایت میگم : شاید بدترین چیز این دنیای خاکی انجام جنایت ها و فجایعی باشه که به نام خدا و رسول الله انجام میشه . ساده بگم سر دین رو با دین بریدن ناجوانمردی ست

پی نوشت : وقتی کنار دستت سر میبرن دیگه پی نوشت گذاشتن خیلی احمقانه است

پی نوشت آخر : شاید این وبلاگ رو برای همیشه تعطیل کردم . دلایل خاص خودم رو دارم ولی به اتفاقات اخیر تهران هم مربوط میشه . بدون تعارف میگم احساس بی خاصیتی میکنم . البته شاید تعطیلش کردم ...شاید....

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت10:38 قبل از ظهرتوسط امید | |

بسم الله الرحمن الرحیم

 سلام . میخواهم چیزی بنویسم اما آنقدر خسته و بی انگیزه ام که گویی سالهاست در قلب  نمور خودم رندگی میکنم نه لبخند روشن او . اما با اینهمه برای دوستان خوبم بخشی از داستان جدیدم را که تازه پریشب تمام شد میگذارم ، امیدوارم که خوشتان بیاید

 

گاهی به مریم میگویم کاش اینقدر فرو نمی رفتیم ، کاش هنوز هم کمی خودسری در وجودمان باقی بود

دستم را میان دستانش ملتمسانه میفشارد ، آب در گودی چشمانش برکه میشود و با درمانده گی تمام از محسن میگوید ، از محسن و یک داستان ساده

محسن برای ماموریت کاری ۳ شب تهران نیست پس برای اینکه خیالش راحت باشد مریم و دختر کوچکشان را به خانه مادر مریم میبرد( این رفتار یمی از رسوم ایرانی هاست که اغلب از مردهای با غیرت و مسئولیت شناس سر میزند)

نیمه های شب است و صدای گریه دختر بچه همسایه ها را هم عاصی کرده است . او برای خرس پشمی کوچکش ۲ ساعتی ست که یک دنده گریه میکند و مریم که بیچاره شده سرانجام تسلیم میشود

وُوُ....وُِوُ.....وُوُ.....پورت. ماشین فورد قدیمی سرانجام استارت میخورد و با چراغ های روشن میان بزرگراههای تهران سرگردان میشود تا ماموریت رساندن خرس پشمی به دختر انجام شود اما ماشین یک خیابان پایین تر خاموش میشود . مریم در تاریکی به سمت خانه میرود تا بعد از پیدا کردن خرس با آژانس به خانه مادرش برگردد . نزدیکی های خانه احساس عجیبی او را احاطه میکند . علی القاعده کسی در خانه نیست اما خانه خالی به نظر نمی آید. کورسوی ریزی از کناره های پنجره بیرون میزند و مدام تارومات میشود

احتمالا هنگام رفتن تلویزیون روشن مانده است اما ناگهان مثل فیلم های پوآرو تصمیم میگیرد کمی مرموز باشد. مثل یک کارگاه وارد خانه میشود و در آرامش مطلق در اصلی را باز میکند ، حیاط را طی میکند و به خانه میرسد . ظاهرا همان حدس اول درست است و تلویزیون سهوا روشن مانده است

کلید را به در خانه می اندازد و آهسته در را باز میکند . منظره جالبی چشم هایش را نوازش میکند

محسن را با زنی نسبتا پیر می بیند . نیمه لخت، فضا پر از بوی تریاک است و تلویزیون صحنه های مستحجنی را نشان میدهد...........

...........................................

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت10:54 قبل از ظهرتوسط امید | |

سلام دوستان

میخوام بازم یه بخش کوچیک از داستان بازگشت رو براتون بذارم.

 

ای هم نوعان به راستی آنچه بر شما تنگ میگیرد روزگار را  تنها زیاده خواهی شماست .

آنک شیاطین مجالی یافته اند که نوع بشر را به عقوبتی دراندازند که آن حسد آنان است . ای شیاطین سرخ موی رقصنده نفرین حاطیس بر شما تا خوره ای  آنقدر جانتان را بمکد که مرگ آرزوی شما باشد .

((چون پیامبر این گفت ناگهان رقاصه که بر سکو ایستاده بود فریادی کشید و پوست تنش را به ناخن هایش درید . تمام اندام درونی او را زالوها پوشانده بودند . رقاصه به سمتی نامعلوم گم شد .))

و پیامبر باز گفت: شما از انسانهایی نباشید که زندگانتان از مردگانتان  یاری بخواهند چراکه فرشته ای گفت :

حرمت گذاردن آنان به مردگان به پاسداشت زندگی پرکثافت مردگانشان نیست چراکه این حرمت هرگز و هرگز زندگی دوباره مردگان نیست

مرگ بر آنان که خیره خیره دندان تیز برهم میسایند. آنانکه به طمع اندک نان یتیمان را غارت میکنند .

((چون پیامبر این گفت عده ای از انسان ها که به عدد انگشتان یک دست بودند افتادند و به سختی جان کندند و مردند))

و پیامبر گفت: آنها هرگز هدایت نمیشدند چرکه آنچه خورده میشود اگر آتش باشد در آن خیر و هدایتی نیست

........................

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت7:18 قبل از ظهرتوسط امید | |

سلام و روز خوش

میخوام برای خوانندگان عزیز این وبلاگ یه کمی از قسمت دوم داستان حاطیس رو که بازگشت نام دارد بذارم . اگه خوشتون اومد بقیه شو هم میذارم . همیشه موفق باشید

 

و آنگاه حاطیس به بلندی های شهر خشم رسید و گفت:

آیا گمان میکنید زندگی همان چیزی است که شما در ذهنتان می پندارید و یا میسازید ؟ شرم بر شما انسان هایی که از جنگ با اهریمن می هراسید چرا که فکر میکنید جنگ شما را فرسوده میکند و دشمن از فرسایش شما نیرو میگیرد.

آیا میگویید انتظار سپاس افسونی دلهره آور است چراکه پیامبری ۱۰ تن را در یک روز شفا داد و تنها یکی تشکر کرد.

آیا دشمنان خود را از سر ضعف میبخشید و خود را گرامی میدارید؟

و خود را نظاره میکنید و آرامش میابید چراکه میگویید کرم یا خزنده ای پست نیستید حالا برده اهریمن بودن چنان ننگ جانکاهی ندارد

میگویید حسادت به مقام شیطان از جهل است و آنان که می خواهند دیگر گونه باشند از مقلدان اوهامند

........

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت9:28 قبل از ظهرتوسط امید | |