|
بسم الله الرحمن الرحیم میلاد دخت نبی و حضرت علی مبارکباد
خیلی تلاش کردم که احساساتم رو کنترل کنم و در نهایت میگم : شاید بدترین چیز این دنیای خاکی انجام جنایت ها و فجایعی باشه که به نام خدا و رسول الله انجام میشه . ساده بگم سر دین رو با دین بریدن ناجوانمردی ست پی نوشت : وقتی کنار دستت سر میبرن دیگه پی نوشت گذاشتن خیلی احمقانه است پی نوشت آخر : شاید این وبلاگ رو برای همیشه تعطیل کردم . دلایل خاص خودم رو دارم ولی به اتفاقات اخیر تهران هم مربوط میشه . بدون تعارف میگم احساس بی خاصیتی میکنم . البته شاید تعطیلش کردم ...شاید....
بسم الله الرحمن الرحیم سلام . میخواهم چیزی بنویسم اما آنقدر خسته و بی انگیزه ام که گویی سالهاست در قلب نمور خودم رندگی میکنم نه لبخند روشن او . اما با اینهمه برای دوستان خوبم بخشی از داستان جدیدم را که تازه پریشب تمام شد میگذارم ، امیدوارم که خوشتان بیاید گاهی به مریم میگویم کاش اینقدر فرو نمی رفتیم ، کاش هنوز هم کمی خودسری در وجودمان باقی بود دستم را میان دستانش ملتمسانه میفشارد ، آب در گودی چشمانش برکه میشود و با درمانده گی تمام از محسن میگوید ، از محسن و یک داستان ساده محسن برای ماموریت کاری ۳ شب تهران نیست پس برای اینکه خیالش راحت باشد مریم و دختر کوچکشان را به خانه مادر مریم میبرد( این رفتار یمی از رسوم ایرانی هاست که اغلب از مردهای با غیرت و مسئولیت شناس سر میزند) نیمه های شب است و صدای گریه دختر بچه همسایه ها را هم عاصی کرده است . او برای خرس پشمی کوچکش ۲ ساعتی ست که یک دنده گریه میکند و مریم که بیچاره شده سرانجام تسلیم میشود وُوُ....وُِوُ.....وُوُ.....پورت. ماشین فورد قدیمی سرانجام استارت میخورد و با چراغ های روشن میان بزرگراههای تهران سرگردان میشود تا ماموریت رساندن خرس پشمی به دختر انجام شود اما ماشین یک خیابان پایین تر خاموش میشود . مریم در تاریکی به سمت خانه میرود تا بعد از پیدا کردن خرس با آژانس به خانه مادرش برگردد . نزدیکی های خانه احساس عجیبی او را احاطه میکند . علی القاعده کسی در خانه نیست اما خانه خالی به نظر نمی آید. کورسوی ریزی از کناره های پنجره بیرون میزند و مدام تارومات میشود احتمالا هنگام رفتن تلویزیون روشن مانده است اما ناگهان مثل فیلم های پوآرو تصمیم میگیرد کمی مرموز باشد. مثل یک کارگاه وارد خانه میشود و در آرامش مطلق در اصلی را باز میکند ، حیاط را طی میکند و به خانه میرسد . ظاهرا همان حدس اول درست است و تلویزیون سهوا روشن مانده است کلید را به در خانه می اندازد و آهسته در را باز میکند . منظره جالبی چشم هایش را نوازش میکند محسن را با زنی نسبتا پیر می بیند . نیمه لخت، فضا پر از بوی تریاک است و تلویزیون صحنه های مستحجنی را نشان میدهد........... ...........................................
سلام دوستان
میخوام بازم یه بخش کوچیک از داستان بازگشت رو براتون بذارم. ای هم نوعان به راستی آنچه بر شما تنگ میگیرد روزگار را تنها زیاده خواهی شماست . آنک شیاطین مجالی یافته اند که نوع بشر را به عقوبتی دراندازند که آن حسد آنان است . ای شیاطین سرخ موی رقصنده نفرین حاطیس بر شما تا خوره ای آنقدر جانتان را بمکد که مرگ آرزوی شما باشد . ((چون پیامبر این گفت ناگهان رقاصه که بر سکو ایستاده بود فریادی کشید و پوست تنش را به ناخن هایش درید . تمام اندام درونی او را زالوها پوشانده بودند . رقاصه به سمتی نامعلوم گم شد .)) و پیامبر باز گفت: شما از انسانهایی نباشید که زندگانتان از مردگانتان یاری بخواهند چراکه فرشته ای گفت : حرمت گذاردن آنان به مردگان به پاسداشت زندگی پرکثافت مردگانشان نیست چراکه این حرمت هرگز و هرگز زندگی دوباره مردگان نیست مرگ بر آنان که خیره خیره دندان تیز برهم میسایند. آنانکه به طمع اندک نان یتیمان را غارت میکنند . ((چون پیامبر این گفت عده ای از انسان ها که به عدد انگشتان یک دست بودند افتادند و به سختی جان کندند و مردند)) و پیامبر گفت: آنها هرگز هدایت نمیشدند چرکه آنچه خورده میشود اگر آتش باشد در آن خیر و هدایتی نیست ........................
سلام و روز خوش میخوام برای خوانندگان عزیز این وبلاگ یه کمی از قسمت دوم داستان حاطیس رو که بازگشت نام دارد بذارم . اگه خوشتون اومد بقیه شو هم میذارم . همیشه موفق باشید و آنگاه حاطیس به بلندی های شهر خشم رسید و گفت: آیا گمان میکنید زندگی همان چیزی است که شما در ذهنتان می پندارید و یا میسازید ؟ شرم بر شما انسان هایی که از جنگ با اهریمن می هراسید چرا که فکر میکنید جنگ شما را فرسوده میکند و دشمن از فرسایش شما نیرو میگیرد. آیا میگویید انتظار سپاس افسونی دلهره آور است چراکه پیامبری ۱۰ تن را در یک روز شفا داد و تنها یکی تشکر کرد. آیا دشمنان خود را از سر ضعف میبخشید و خود را گرامی میدارید؟ و خود را نظاره میکنید و آرامش میابید چراکه میگویید کرم یا خزنده ای پست نیستید حالا برده اهریمن بودن چنان ننگ جانکاهی ندارد میگویید حسادت به مقام شیطان از جهل است و آنان که می خواهند دیگر گونه باشند از مقلدان اوهامند ........
|
About
و زندگی من با مرگ دوست داشتن آغاز شد Archivesآذر 1388آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
سایه روشن |