تبليغاتX
خیره به خورشید





















خیره به خورشید

شخصی و گاهی ادبی

عید سعید فطر بر همه مبارک باد



در انتظار سرد این روزهای بارانی

          که ابر سیاه چشمم ناله میکند

                                     تنها نشسته ام

                                        به سوگ سیاه  این شعر پایانی

که هر چه هست در دل این قلب پاره

                         در دل این غریب بی نشانه 

                                             آری هر چه هست

سوز نبودن است که چشمهای تو

                                      آشنای آشیانه و

                                            هم نوای بی نوایی است

 

نیاز اگر بر مدار بی مدارای خود هله میکند

نیاز اگر به شوخ یک نگاه

                                     ز ابرو چله میکشد

یا نبودنت را بهانه میکند

برای  قسمت است

       برای بغض کال این غروب

              برای ترک طوطیای چشم توست

                               که ابر ناله میکند

                              به مرگِ واره های این قضا

                                     به قبر واره های این سکوت آهنی


پی نوشت : چه غصه غریبی بر این دل سنگینی میکند ، با نفس کشیدن درد میکشم

پی نوشت ۲ :برای آنانکه دیگرگونه می اندیشند و میخواهند آزاد باشند شعری گفته ام اما گویی نباید بگویم که منافق شده ام ، که بهای صداقت سنگین شده است

پی نوشت ۳ : از آبان ماه میترسم گویی کودکی از دیو . کاش زودتر بیاید و برود که سوگواره شکستن قلبم در شومی این ماه قد برافراشته است . همه نفرتم قلبم در این ماه زاده شده

پی نوشت ۴ : چند وقتی ست که پیشنهاد های بی شرمانه احاطه ام کرده است . خدا بخیر کند که با گناه فقط یک وجب فاصله دارم . با گناهی بس عظیم و دشخوار

پی نوشت ۴ : این ترم تابستانی به کل ماه رمضان و تابستان را بر ما زهر کرد . بمیرند این مسئولین که فقط به فکر پر کردن جیب خود هستند

پی نوشت ۵ : نمیدونم چرا این ماه احساساتم در  حال خفه کردن من هستند تا جایی که این ماه دوبار وبلاگ نوشتم و این برای من جای شرمساری دارد بی تعارف

پی نوشت ۶ : با تو چه کنم ای هنقوش . این همه آزار برای چه ؟ از انتقام زمان نمی هراسی از خشم خدا بترس که من به قائده بداء او را میخوانم و (( بل یداه مبسوطان... ))

پی نوشت ۷ : خسته تر از آنم که به کینه ای به هم آیم و یا به لعنتی جان گیرم تا سرنوشت از جنازه ام چه سازد

پی نوشت ۸  : از خدا برای صفری شجاعت درخواست میکنم که دوباره بر ساق هایش ایستادن آرزوی من است که استوار بود پیش از این و نباید که به باد پاییزی در هم بشکند شاخه های جوانش . باید که شکوفه دهد و خود تکیه گاه دیگرانش باشد

پی نوشت ۹ : گاهی به خود میگویم به کدامین خطا چنین به کینه زمان پنجه در پنجه کرده ام با تقدیر ، و بعد از لحظه ای به یاد میآورم گذشته شوم و پرگناه خویش را که شاید نفرین عاقبت به دنبال من است

پی نوشت ۱۰ : تنهایی بزرگترین دستاورد من از قتل عام فجیع احساساتم است ، نمیدانم بدین ظفر شاد باشم و یا بدین مصیبت گریان

پی نوشت ۱۱ : آنان که گویند عشق افسانه است باید زردی چشمهای تو را ببینند و آنان که میگویند انسان تجسم بودن است باید به فراق تو ببشینند ، هیچ نیستی پس لعنت برتو که آواره گی تحفه دیدن و نفرت هدیه بودن با توست

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت0:21 قبل از ظهرتوسط امید | |

ماه میهمانی خدا و لیالی قدر بر همه مبارک * شهادت مولا علی امیرمومنان بر  همه اهل زمین و آسمان تسلیت که در غم فراق ایشان عمر اگر به گهواره خاک شود دریغی نیست


افق بی انتهاست

           خورشید را نمیخواهم

                            و نه شکوهش را

                                   که رویای رهایی مرا به دورها میبرد

افق بی انتهاست

         خورشید را نمیخواهم

                     و نه رسالت خستگان را به غرور

                                 که رویای رهایی مرا به آنسوی مرزهای تن میخواند


پی نوشت : مرگ بر لبخند زهرآگینت  هنقوش و بر اندام وسوسه خیزت . مرگ بر چشمان زردت که سرانجام سهراب از گور خویش به نفخه انتقام بر خواهد خواست . فقط شش سال دیگر تا نبرد پایانی باقی ست

پی نوشت ۲ :مهمترین حادثه این ماه ترمز خالی کردن نیسان بود تا با ماشین مردم برای کسی تریپ معرفت نذارم هرچند راننده خوبی باشم ، بخیر گذشت اما احتمال کشته شدن وجود داشت

پی نوشت ۳ : آن دسته از دوستانی که بنده را  (( اخوی ))  باران کردند {بر وزن تیرباران} باید بدانند که دنیا دار مکافات است * من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر - دشمنم نیست مگر من ـ اینکه کشیده است به من تیغه خنجر - تا که از ریشه بیفتم به یکی ضربه دیگر

پی نوشت ۴ : برادرم بدجوری بی معرفت شده ، کاش هرگز همین یک برادر را هم نداشتم که اینقدر از دست کارهایش حرص نمیخوردم - میروم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم - باید آخر من به این بیگانه گی عادت کنم

پی نوشت ۵ : داستانم تمام شد و غصه ای بر غم هایم افزوده شد تا کدامین روز من نیز به پایان خود رسم ، شاید تا قبل از آن بازهم بنویسم اما افسرده گی بعد از نوشتن مرا حقیر میکند

پی نوشت ۶ : هرگز به زندگی چنگ نیانداختم اما دلم برای چشم اندازم تنگ میشود و افسوس که من چقدر زود وابسته زیبایی ها میشوم

پی نوشت ۷ : دلم برای آنکه مرا میفهمید و آنکه تا سحاب صبح پایمرد همدمی هایش بود تنگ شده ، بی نشان رفته اما شاد باشد و سربلند که دوستش دارم

پی نوشت ۸ : بشدت احساس سرخورده گی و پوچی میکنم ، هیچ قله ای برای فتح کردن نیست و اگر هم باشد دلیلی برای فتح آن نیست ،  در خود شکستن آخرین ایستگاه این زندگی ست

پی نوشت ۹ : هجرت نزدیک است شاید برای همیشه به دور ها چون دیوانه ها در جستجوی هیچ یا خویش که بودنم هرگزی آبی نبوده به گلوی تشنه مسافری غریب (تشیه مسخره ای ست اما دوستش دارم )

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت11:30 بعد از ظهرتوسط امید | |

در اوج واپس زده گی و در نهایت خستگی و در عریانی روح عادت به نوشتن ندارم آنهم در منظر عموم اما چه کنم امشب با خودم دست به یقه شده ام و مدام در دادگاه گذشته هایم به آینده محکوم میشوم . اما چه کنم که غریو شادی سالهای دور میجود همین اندک اعتمادی را که به خود دارم . اما چه کنم که امشب رویای عشق به جانم شلاق اندوه کشیده است و من ناتوانم از درک نداشتن ان . اما چه کنم که تشنه ام و اینجا چقدر روز طولانی و همسایه ها خسیسند .

هرگز عادت به گفتن نداشتم علی الخصوص اگر پای رنج نامه ای در میان بود و ماهرخی در آن سوی برکه سنگ به آرامش کهنه ام زده بود اما چه کنم که دیدن پرواز حسرت پریدن را در من زنده کرد . اما چه کنم که شوق بوسیدن چون پنجه ای سفاک قلبم را فشرد . اما چه کنم که بغض کالم در آسمان غبارآلود امشب این شهر مثل ستارها بیگناه بر زمین ریخت و جان داد . اما چه کنم که آه  آتشخونم سینه ام را سوزاند و شانه هایم را لرزاند و تا خود را یافتم هق هق تنهایی بود و درد جبری پای بست که ثقل دنیا را بر گُرده ام خراب کرده بود . اما چه کنم که امشب بعد از عمری گریختن باز به خود پناه آوردم و دیدم که چقدر مظلومانه همه عشق ها را باخته ام و طناب آینده چه سست است که دست آویزی از این دست را هرگز اعتمادی نشاید .....

پی نوشت : فیلم بنجامین بوتون چه درام زیبایی ست

پی نوشت ۲ : گاهی تلنگری برای فروریختن یک قصر ویرانه کافی ست و فیلم بنجامین به من تلنگری آنهگین زد

پی نوشت ۳ :تمام آنچه از دست رفت در حقیقت در دست نبود

پی نوشت ۴: ای هنقوش بازهم شبهای زیادی باقی ست . فقط ۷ سال دیگر مانده است که روزهای شادی من فرا برسد

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت0:3 قبل از ظهرتوسط امید | |

بسم الله الرحمن الرحیم

میلاد دخت نبی و حضرت علی مبارکباد


خیلی تلاش کردم که احساساتم رو کنترل کنم و در نهایت میگم : شاید بدترین چیز این دنیای خاکی انجام جنایت ها و فجایعی باشه که به نام خدا و رسول الله انجام میشه . ساده بگم سر دین رو با دین بریدن ناجوانمردی ست

پی نوشت : وقتی کنار دستت سر میبرن دیگه پی نوشت گذاشتن خیلی احمقانه است

پی نوشت آخر : شاید این وبلاگ رو برای همیشه تعطیل کردم . دلایل خاص خودم رو دارم ولی به اتفاقات اخیر تهران هم مربوط میشه . بدون تعارف میگم احساس بی خاصیتی میکنم . البته شاید تعطیلش کردم ...شاید....

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت10:38 قبل از ظهرتوسط امید | |

بسم الله الرحمن الرحیم


صبح دردناکی ست چه اینکه درد درونم خورشید را به یاس متهم میکند و بوته های نارس گوجه همچنان سالهای رهایی را با شرم یادآوری میکنند و این ابتدایی تنهایی ست

من امشب آنقدر غمگینم

که دیگر میتوانم

یاس را برای بوته های نارس گوجه

که میهمانی یاس غروب برگشته اند معنی کنم

(سال ۷۹ مسابقات دانشجوان کشور . شهر سمنان)




پی نوشت : روز دردناکی ست و بسیار کشنده . ۲۹ ساعت بیخوابی ، خستگی شدید عظلانی ، خبر یک شکست مجدد (به همراه دلایل آن که نمیتوانم بپذیرمش )، توبیخ اداری به جای قدردانی از زحمات های جانانه ام ، بی انگیزه گی ذهنی حتی برای فکر کردن ،یک شبانه روز گرسنگی ، سردرد ،احساس تنفر و سرخورده گی ، دلهره برای خرابکاری که هر لحظه نتیجه اش به من نزدیک تر میشود ، درگیری لفظی با همکارم ، تنهایی کشنده ، درهم ریختگی برنامه های روتین روزانه و انباشتگی آنها.... و بزرگترین درد هر روزم که نفس کشیدن بدون عشق است و همه اینها اکنون آزارم میدهد تا آنجا که به مرز حیرت رسیده ام

پی نوشت ۲ : زجر دیدن و انتظار دو مفهومی هستند که این سالها مرا شاید فلج کرده اند اما همچنان دست و پایی مفلکانه برای بقا در ذهن خود میزنم

پی نوشت ۳ : هنقوش ، گویا تو براستی برنده این بازی جانکاهی اما واقعه جنگ خروسها به روایت شوفر سمند به من آموخت که مبارزه تنها وقتی تمام میشود که یکی از ۲ جنگجو بمیرند و من هنوز هم زنده هستم و نفس میکشم

پی نوشت ۴ : خانواده ام ..... من...... مجهول ترین معادله عالم همین دو کلمه است

پی نوشت ۵ : تنها دوستمان هم دیگر تحویلمان نمیگیرد و این یعنی یک قدم دیگر به سمت دردها . شاید در هند بودن به انسان ۷۲ جور بودن را بیاموزد

پی نوشت ۶ : بعد از ۵ ماه میخواهم ( یعنی موقعیتش پیش آمد ) برادرم را ببینم . دو برادر در یک شهر و سالها مسافت....عجب......

پی نوشت ۷ :خدایا به من زبانی بده تا دعایم به من بیاموزد . به راستی صحیفه سجادیه وجود انسان را نورانی میکند

پی نوشت ۸ :به این نتیجه رسیده ام که مثل خرگوشی هستم که در قفس یک مار پیتون زرد رها شده . فرار و حصارهای قفس و برخورد پیکر زخمی به فولادهای مشجر برای بارها و بارها....


+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:16 بعد از ظهرتوسط امید | |

بسم الله الرحمن الرحیم

قرار بود آخر فروردین پرونده ۲ سال فکر و خیال ما بسته شه که بازهم معلوم نیست کار به کجا میرسه

مادرم یه مثالی همیشه میزد و میگفت اگه دم سک رو ۱۰۰ بار هم که بشکنی و آتل ببندی که صاف بشه بازم کجه ، این مثال برای الافی های ما مصداق به جایی ست


پی نوشت : چیزی برای گفتن ندارم یعنی اگه راستش رو بخوایید اینقدر حرفهام رو تو خودم خفه کردم که گفتن و خالی شدن رو مدتهاست فراموش کردم

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت9:30 قبل از ظهرتوسط امید | |

بسم الله الرحمن الرحیم

لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم. اللهم صلی علی محمد و آل محمد

غدیر بر همه مبارک . بر آل مولا مبارک



امروز دردناک ترین و کشنده ترین روز زندگی من است . امروز سالگرد رنج و عصیان است . سالروز خیانت  و ایمان  به دروغ ها - اندیشه ناپاک و زشت ترین کردارهاست

 

اکنون میدانم که این دنیای خاکی محل تکثیر زالو های دوپاست

این دنیای خاکی پر از حرص و جاه طلبی و لذت خواهی ست . کثیف ترین چیزها چون ماهوتی  با پوششی بدوی در این کره خاکی میدرخشند

سالی ست که از این دنیا بریده ام و این  زندان بی روزن را تاب می آرم . باشد روز رهایی که بیاسایم هرچند به خاکی سرد


 

پی نوشت: هنقوش تو هم با من شریک این اندوه ناگزیر باش . اندام کبودم را به انتقام تیمار میکنم

پی نوشت ۲ : دوست خوبم امیدوارم انفجارها و ناآرامی های بمبئی تو را رنجیده خاطر نکرده باشد . تو آنی که سال پیش مرا مرهم بودی هرچند به هجوم هجو آمیز هجاهای دردناک و .....

پی نوشت ۳: مدرک مربی گری رشته رزمی را به همراه دان ۱ مشکی آن گرفتم و این برای من بسیار دلخوش کننده بود . دلخوشکی کوچک . لیس لیسکی شیرین برای کودکی احمق

پی نوشت۴: ...... ( بعضی هایشان اما بسیار خوبند چون جوادی آملی و  .......)

پی نوشت ۵ : چقدر دلم میخواهد شعری بگویم و یا داستانی بنویسم اما انبوه انباشت های بی چاپ آثار هنری  مرا بی انگیزه میکند . داستان جدیدیم اما مرا به پای میدارد تا هنوز تلاش کنم

پی نوشت ۶ : به انتظار نشسته ام تا انتقام خدا را ببینم. یکسال که گذشت باشد تا سال دیگر که خورشیدش به چه برآید و یا در چه رود.  هنوزهم باورم نمیشود همه چیز را باخته ام . چیزهایی که زمانی حفظ آن چون نفس کشیدن قطعی مینمود و فطری . آنجا که عقل در کمین به بند می نشیند باید راز فراموشی را دانست

پی نوشت ۷: خوش است خلوت اگر یار یار من باشد /// نه اینکه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

پی نوشت ۸ : بسیار دردناک است اما دست از همه رویاها شسته ام

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت11:32 قبل از ظهرتوسط امید | |

((عید سعید قربان بر شما مبارک باد))



((قال یا ابت افعل ما توءمر*ستجدونی انشاء الله من الصابرین))



نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

  بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد   حافظ

 

افق بی انتهاست

و دستان پیرمرد

چشم انداز بکر بودن را تنگ میکند

 

قلب مرا با دندان پاره نکن

خنجر مرهمی ست

تا دشمنان دوست باشند با لبخند



پی نوشت: در انتظار اتفاق خوبی در ماه بعد هستم.بازگشتم به دنیای رزمی پر از برکت بود

پی نوشت ۲: دوست خوبم  در هند هوای اینجا هنوز هم پر از خودنمایی و ریاکاری ست

پی نوشت۳: هنقوش به جانم افتاده ای و پوست تنم را تار به تار پاره میکنی اما کودکان آینه،  مردان پرده هایند. انتظار از من دلاوری بی نشان ساخته است که در آن خود نمایی راهی ندارد

پی نوشت۴: نقاب حقیقتی ست که تو با آن زاییده شدی

پی نوشت ۵: مدتی ست که اندیشه از من میگریزد و من ناگزیر به عمق بی تفاوتی ها پناه میبرم

پی نوشت۶:

http://s2.bitefight.ir/c.php?uid=25199

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت12:54 بعد از ظهرتوسط امید | |

دنیای کوچک من جایی ست که خاطره ای کوچک در آن چون خورشیدی عتیق میتابد به گستره سیاه تنفر

دیری ست خواب بر من حرام است و تو اندک غرور مرا به جفا تبر میرنی . بدان نه این میماند و نه آن.از گذر گریزی نیست وقتی مرکب تازنده تو چرخش روز و شب الوان است 



پی نوشت : همیشه فکر میکردم اگر در تهران به طور اتفاقی با کسی آشنا شوی و او را گم کنی بدون داشتن نشانه ای ، باید فاتحه آشنایی را خواند اما با این دهکده کوچک جهانی اوضاع کاملا عوض شده است

پی نوشت ۲: دوباره برگشتن به محیط دانشگاهی برای من خیلی مفید بود . یادگیری و آموختن تنها چیزی ست که زندگی مرا از پوچی نجات میدهد . اگر خدا بخواهد به دنیای رزمی نیز باز میگردم

پی نوشت ۳: هرآنکه جانب اهل خدا نگه دارد       خداش در همه حال از بلا نگه دارد .

پی نوشت ۴: دوست خوبم در هند خوشحالم کسی هست در آن حوالی  شبیه ماهرچند به ظاهر که جویای احوال توست.

پی نوشت۵ : هنقوش خواب را بر من آشفته کرده ای . آرامی در تنهایی ندارم .اما بدان کار ما یا به جنگ است یا به مرگ . تنها ۴ سال دیگر تا تکمیل یس مغربی باقیست و روز شمار مرگ تو از هم اکنون آغاز شده . هروز که میگذرد تو حقیر تر میشوی و من قوی تر

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت9:18 قبل از ظهرتوسط امید | |

حلول ماه سعادت و کرامت انسان مبارک باد


چیزی ورای‌دل تنگی گاهی مرا به نوشتن میدارد .گاهی درک بیش از آنچه که باید ، حماقت مینماید

پی نوشت: حفظ ساختار یک اثر ادبی گاهی اینقدر مشکل میشود که انسان مجبور به خریدن یک تخته وایت برد با ابعاد بزرگ میشود تا استراتژی و چارت داستان از دستش در نرود و این یعنی یک معادله نظامی و گاهی هم ادبیات به آسانی یک شعر است

پی نوشت ۲: ترس مادری ست که امید را میزاید و او را میخورد

پی نوشت۳:هنقوش بیادآر که من زمان را سپر کرده ام و صبر را شمشیر دریدن سینه تو . میرسد روزی که بر سینه ات بنشینم و رجز بخوانم . تنها انتقام از تو قلب مرا شاد میکند اما میدانم بیهوده گی لحظه انتقام از همه چیز پوچ تر است چرا که روزی که دیگر تنفر نباشد عشق هم نیست . برادران بی مادر در انتظار دریدن گلوی یکدیگرند

پی نوشت ۴: دوست خوبم در هند خوش باش چراکه فقط آسمان ایران حقیقت را در یک راه خلاصه میکند . راهی که دیگر تکرارش آزار است و بودن بر آن تعصبی احمقانه

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت10:14 قبل از ظهرتوسط امید | |


دیشب و پریشب عجب داستانی بود تو محله.

ضبط۱۰۰۰ وات و ۲۰ تا اکو - هالوژن و رقص نور و افکت - و جونم براتون بگه یه عالمه دختر و پسر کف کرده که عجیب قر میدادن . یکی اسکورپیون میزد ، یکی بندری . یکی شمالی با سینی میرقصید یکی لری با دستمال ، یکی تریپ سلن دیون گذاشته بود قدم فضایی می رفت یکی هم شده بود اسکوتر عرعر میکرد


پی نوشت : هرچقدر فکر کردم میلاد امام زمان چه ربطی به کنسرت محلی داره نفهمیدم

پی نوشت ۲ : همین طور که کف کرده به مراسم لذت بخش معجون رقص‌ها خیره شده بودم یاد کتاب قلعه حیوانات جورج اورول افتادم .

پی نوشت ۳ : بعد از مراسم فهمیدم  شاید  ایران ۱۴۰۴ که میگویند مترقی و پیشرفته است یعنی امارات اکنون،  کازینوهای شیک دبی و دیسکوهای جانانه‌اش (البته شاید)

پی نوشت۴ : از پنجره که مراسم جشن میلاد رو تعقیب میکردم فهمیدم که تمامی بانوان و آقایان محل با چنان حسرتی از مراسم لذت میبرند که گویی جزیی از پنجره هستند شاید دستگیره نخراشیده آن (همچین چسبده بودن به چهارچوب که نگو.....)

پی نوشت۵ : جوانان ما بیشتر از هر چیزی میل به دیده شدن دارند و البته این حق مسلم آنان است البته بعد از انرژی هسته‌ای ( فرهنگ به نظر من بر هر چیزی مقدم است)

پی نوشت ۶: هنقوش من بازهم باختم. اما خدای ما هم بنده نواز است . باشد روزی که بر سینه‌ات بنشینم و التماس کردنت را شاهد باشم . برای روز عزیمت پایانی آماده باش.قسم میخورم عزیمت را

 پی نوشت ۷ : دوست خوبم امیدوارم هوای هند دلت را ابری نکند . افسوس که نبودی تا بخندی


+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت12:22 بعد از ظهرتوسط امید | |


ولادت مسعود قطب عالم امکان،  فارس الحجاز ، مهدی موعود بر همه مبارکباد


پی نوشت : چقدر دلم میخواست به تمام دنیا شیرینی بدم و یه جوری همه رو خوشحال کنم


 

دیشب هم شبی بود برای خودش

بعد از ۳ سال تنهایی به اصرار برادر در محفلی دوستانه به بزم نشستیم که این خرق عادت اینقدر به کام من تلخ نشست که ساعت ۳۰/۱۲ شب به بیرون خزیدم  و پستوی تنهایی خود پناهنده شدم

بازهم ساعتی  خیرگی به دیوار و تلخ و شیرین گذشته را چرخی زدم و سرانجام بی هدف خوابیدم چراکه حتی خواب دیدن راهم بی خیالم


پی نوشت : تمام تلاشم رو میکنم که دوباره روی پاهام بایستم و از غصه نمیرم که مرگ برازنده مرد اما کم آوردن تو کت ما نمیره

پی نوشت ۲: بزم دیشب خیلی برام جالب بود اما فکر میکنم امن ترین و زیباترین جای دنیا خلوت خاموش خودمه . کور باد نگاهی که صاحب را به عشق مبتلا کند کین بلا صاعقه ای ست سخت

پی نوشت ۳ : روی داستان جدیدم متمرکز شدم و دارم روش کار میکنم . امیدوارم خدا کمکم منه و تمومش کنم

پی نوشت ۴ : دیشب مامان زنگ زد و هرچقدر سعی کرد باهام صحبت کنه طفره رفتم . شاید خودش هم میدونه خیانتی(اشتباه) که به من کرد منو ۱ ساله ۱۰۰ سال بزرگ کرد

پی نوشت ۵ : دیشب به جن ثانی (هنقوش) گفتم : اگر تمام تصویرهای دنیا هم درام شکستم باشه دیگه نمیذارم تو با احساسم بازی کنی . من   ج  رو برای همیشه به کنج فراموشی پرت کرده ام

پی نوشت ۶ : دوست خوبم در هند بهت خوش بگذره . گرچه دورم تو شبی یادی کن.........

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت10:47 قبل از ظهرتوسط امید | |

ولادت امام حسین و حضرت عباس امام سجاد و امام جواد و فارس الحجاز حجه بن الحسن مبارک

صلی علیک ملیک سماء هذا حسین بالعرا  مسلوب بالعمامه و الردا  مقطع الاعضاء

پی نوشت: این جمله رو حضرت زینب روی تل زینبیه گفته . وقتی تو تل زینبیه خوندمش ترکیدم


 

و تمام راز ذهن من ، ستایش ایستادگی ست . هرچند به بردگی

 


پی نوشت : به سال قمری امروز تولد منه یعنی روز پاسدار . کسی که به ما تبریک نگفت چه به قمری چه به شمسی

پی نوشت۲ : تو کل این شهر فقط یه دوست داشتم که اون هم جمعه میره هند . البته حق دوستی رو بجا نیاوردم پس  امید مونده و حوض نقاشی

پی نوشت ۳: این روز ها اینقدر تنها و تنها و تنها هستم که قلبم داره منفجر میشه . نه اینکه به تنهایی خو نکرده باشم ،  دیگه خسته شدم. چقدردوست دارم یه روزی این شرایط بد تموم بشه و اینا رو بخونم و شاد باشم از تغییر

پی نوشت ۴: میخواستم یه عکس بذارم تو بلاگ ترسیدم دفترم تبدیل به آلبوم بشه بی خیال شدم

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت8:24 قبل از ظهرتوسط امید | |

 

من عادت ندارم ماهی از یک مطلب بیشتر بذارم تو وبلاگ اما به دلایلی ترک عادت شد تو این تیر ماه و حتما باید  منتظر مرضش هم باشم .

یکی از دوستان عزیز مطلبی برام فرستاد  در رابطه با ارتباط با برخی از موجودات غیر ارگانیک (جن) که مدت ها به فکر فرو رفتم . شاید تو اون لحظه فقط خواستم یه چیزی بگم اما اینو میدونم حرفاش منو رها کرد تو دریایی از خاطرات تلخ و زجر آور که به جرات میگم  شاید مدت ها بود میخواستم فراموشش کنم . از این که ببینم هستند کسایی که دنبال عسل میگردن اما قند سوخته هم گیرشون نمیاد و به هزاران درگیری ذهنی هم مبتلا مشن خیلی دلم میگیره.

ماه شب افروز چو پنهان شود          شب پره بازیگر میدان شود

دلم میسوزه برای خودم و برای همه اونهایی که توی این دنیا میخوان از خودشون بیشتر باشن نه اینکه بیشتر داشته باشن و چون جوونند و سرشار از انرژی و پاکی و صداقت چوب میخورن و دردشون میگیره و بعد باید گریه کنن . یا مثل من بریزن تو خودشون یهو بفهمن که با سکته قلبی فاصله ای ندارن و همین الاناست که این دنیا رو با تمام بدبختی هاش ول کنن و برن جایی که براش تلاشی نکردن

 

بزرگمهر را گفتند فلان دشمنت بمرد . شاد زی

ابرو در هم کشید و گفت . دانی که من باشم

 

پی نوشت: یکی از علت های اضافی پست گذشتن تو تیر ماه سالگرد وبلاگمه

پی نوشت۲: جدیدا از وبلاگ نویسی لذت میبرم شاید از این به بعد بیشتر مطلب نوشتم

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت1:10 بعد از ظهرتوسط امید | |

درست یک هفته پیش از جلوی در ساندویچی محلمون رد میشدم که صدای ناله های نزدیک به مرگ زنی رو شنیدم. داخل شدم و زنی رو دیدم که موهای طلایی رنگش تو پنجه های مردی که انگشت های کلفتی داشت مشت شده بود و مرد مدام سر زن رو به دیوار سنگی  ساندویچی میکوبید و رگه های خون از ستون پایین می اومد و به چاه فاضلاب مغازه میریخت.

بی اختیار وارد مغازه شدم . توی مغازه یه مرد دیگه که خیلی شبیه صاحب مغازه بود و یه پسربچه ۱۰ ساله هم بودن. اولین عربده رو که زدم مرد دوم پرید جلوم و با لهجه غلیظ ترکی گفت: خانواده گیه

و به همین ساده گی خشونت و خونریزی بصورت کاملا موجه تبدیل به یه فیلم سینمایی شده بود و مردم محل هم با هیجان از صحنه های خونین لذت می بردن

صدای ناله های زن هر لحظه ضعیف تر میشد . التماس میکرد . هی میگفت هرچی تو بگی غلط کردم غلط کردم اما مرد هر لحظه سر زن رو محکم تر تو دیوار سنگی میکوبید و صدای زن هر لحظه ضعیف تر میشد . چشم هام تو صورت مرد قفل شده بود . لبخند پیروزمندانه ای روی لبهاش نقش بسته بود که انگار فاتح تمام دنیا شده بود . مرد با حرصی  وحشیانه سر زن رو تو دیوار میکوبید .

عربده دوم رو اینقدر بلند کشیدم که ناگهان همه چیز متوقف شد . مرد به من خیره شد  در حالی که انگشتهاش به آرومی سست شد و جنازه زن کف مغازه فروریخت . بدنش اینقدر کوفته و لهیده شده بود که کاملا با سطح مغازه مماس شده بود.

به ۱۱۰ زنگ زدم و باقی ماجرا . چقدر دلم برای زیبایی زن سوخت و چقدر دوست داشتم آرواره های خندان مرد با ضربه های پام که تو صورتش میخورد خورد کنم اما به دلیل تجربه های زیاد خدمت در کلانتری ۱۹۰ مجییدیه در دوران سربازی بهم ثابت شده بعد از ۲۴ ساعت بجر مرد زن هم از من شکایت میکنه چون اگه این کار رو نکنه هروز کتک میخوره .

زن باید هروز کتک بخوره . اگه به قانون متوسل بشه تا زمان نتیجه به اندازه تمام روزهای قرن منفور بشریت کتک خورده و اگر هم بسوزه و بسازه که داستان همینه و باید تمام عمر در نقش فشار گیر مرد عقده های روانی اونو تعدیل کنه و برای این کار باید از اندامش و تنش خرج کنه

تنی که میشه بوسه گاه و مزرعه عشق باشه باید زیر خشونت مرد ساییده بشه

دلم برای مردمی میسوزه که در جامعه ای زندگی میکنن که قوانینش فقط حامیه اشخاص خاصیه

اما  دلیل نوشتن این مطلب این بود که دیروز مرد منو دید و با نگاه کینه جویانه اش منو تهدید کرد و برای اولین بار چقدر دلم خواست که حرکتی بکنه تا من نمایش قدرتم رو بازی کنم و مردونگی تنش رو زیر ضربه هام تحقیر کنم و بعد از ساعتی وقتی به ماه نیمه شب نگاه کردم از خودم بدم اومد چون من هم مثل میخواستم با خونریزی خودم رو نمایش بدم

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت1:45 بعد از ظهرتوسط امید | |

روزهاست میخوام مطلب جدیدی بذارم تو وبلاگم اما با سردرگمی هروز به خودم وعده فردا رو میدم

روزهام میگذره به همراه لحظه ها .  لحظه هایی که بعضی شون با غم و بعضی شون باشادی همراهن . لحظه هایی که در بعضی از اونها تنفر و درد به اوج میرسه و در بعضی از اونها شادی و سبکی اوج میگیره . لحظه هایی که در بعضی هاشون من حقیر تر از آرزوهای دراز و برتری جویانه ام هستم و لحظاتی که من به مرگ خیلی نزدیکم و هیچ خواسته ای جز رستگاری ندارم . لحظه هایی که نا امیدم و لحظه هایی که یه هدف پر رنگ جلوی چشمام خود نمایی میکنه .

چقدر انتظار کشنده و سازنده ست . احساس میکنم به آرامشی دور از التهاب عشق فرو رفتم . آرامشی که قبل از هرچیز مراقب حفظ خودیت منه و این منو آروم میکنه . چقدر سخته برام که احساساتم رو تو خودم خفه کنم و همیشه از خیانت به اعتماد بترسم . شاید اینجا آخر دنیاست .

انتظار تو را خو کرده ام

چونان پرنده ای که قفس را

..............................

...............................

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت1:43 بعد از ظهرتوسط امید | |

1


 امتیاز این وبلاگ از امروز به شخص دیگری واگذار  شد


+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت11:58 قبل از ظهرتوسط امید | |

احساس میکنم دیگه وقتشه

سالها انتظار کشیدم و صبر کردم و عجولانه تصمیم نگرفتم

مدتها در انتظار علمی بودم که الان برای یادگیریش شاید تنها ۲ ماه زمان لازم دارم

خیلی خوشحالم و خیلی احساس خوبی دارم

امیدوارم این شیرینی رنجهایی باشه که تو این چند وقت کشیدم . این علمی است که به انسان فضیلت میده و باعث برتری انسان بر نوع خودش میشه و من خیلی خوشحالم اگه توفیقش نصیبم بشه که یاد بگیرم

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت7:15 قبل از ظهرتوسط امید | |

سلام

نوشتن برام خیلی سخته اما میخوام یه چیزی بنویسم . چیزی که نه  ارزش ادبی داشته باشه نه ارزش مفهومی و فقط تصویری باشه از یه بُعد از شخصیت آدمی که شاید هنوز هم خیال میکنه سرپاست

من شکست خوردم و قبول این شکست تلخ ترین چیز دنیا بود

وقتی شکست خوردم گفتم خوب دیگه شده و باید از نو زندگی کرد

یه دوست خیلی خوب و فهمیده پیدا کردم(فکر بد نکنید ) که البته عقایدمون اصلا با هم نمی خوند

ولی بعد تبعات شکست من شروع شد و من واقعا دیگه طاقت شو ندارم

مثل این میمونه که قطع نخاع بشی و بعد بگی خوب حالا دیگه پیش اومده و  شده و الآن باید زندگی جدیدی داشته باشم اما تبعات این شکست زندگی جدیدت رو واقعا به لجن میکشه و آدم دیگه نمیدونه چیکار کنه و چی بگه

الآن هم دارم 2 هفته میرم سفر و خیلی امیدوارم زمان بتونه یه عقلی بهم بده

واقعا احمقانه ست میدونم ولی حماقت نوعی شجاعت بی انجامه و ریسک یعنی چگونه زندگی کردن

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت2:43 بعد از ظهرتوسط امید | |

امروز برای اولین باردر تمام زندگی م کسی بهم توهین کرد و اون هم یک توهین بسیار زشت و من سکوت کردم . پیش از اینها فقط اگه احساس میکردم کسی داره چپ نگاه میکنه فورا میپریدم و به قصد جویدن خرخره اش حمله میکردم اما امروز تونستم ساکت باشم

اول یه چیزی مدام  داشت تو گوشم میگفت تو از سر ضعف و ناتوانی سکوت کردی و کوتاه اومدی . بهش بگفتم اگه از سر ناتوانی باشه خدا غیاث المثتغیثینِ و اگه از روی توانایی باشه بازم کار مهمی بوده . بعد از مدتی به قدری آروم و سبک شده بودم که راضی شدم . خشم تباه کننده عقل انسانه

تجربه سخت و دردناکی بود وامیدوارم دیگه اصلا توش  قرار نگیرم که بخوام سکوت یا چیز دیگه ای رو انتخاب کنم

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت2:53 بعد از ظهرتوسط امید | |

چند وقت بود به شدت افسرده و خسته بودم تا اینکه دیروز خیلی تصادفی به گلستان سعدی برخوردم

کمی ازش خوندم و واقعا احساس کردم دارم تو یه باغ مصفا نفس میکشم و باور کنید دوباره جوون شدم

اینقدر مطلب قشنگ داره که حیرونم کدوم رو براتون بذارم . حتما از این گنج به اندازه خودتون بردارید

مثلا در احوال دشمن:

دانی که چه گفت زال به رستم گرد

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدم که بسی آب چشمه خرد

چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت11:54 قبل از ظهرتوسط امید | |

بر سطح ذهن من آهسته قدم بردار و بگذار که تنها بمانم

مثل دیوارها و آیینه ها

بیا و اینجا بنشین تا چیزی بگویم . تو هرگز انتظار شنیدنش را نداشتی اما من سالها انتظار گفتنش را کشیدم . آهسته بیا تا خلوت این شب مهربان زخمی خودخواهی ها نشود

قله ها و اوج ها

من بال گشودم اما آسمان ابری بود . هنوز  به انتظار تو بر سر سه راهی مانده ام و تو بازهم یک ساعت دیرتر آمدی . قرار ما این بود که شب ها جغرافیای بدن ها و شهرها ما را اسیر نکند

وقتی نگاه تو هست درد هم هست

.............................................

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت10:0 قبل از ظهرتوسط امید | |

مدتیه که دارم راجع به خشم تحقیق میکنم

امیدوارم به نتایج خوبی برسم  و بتونم مطالب مفیدی رو روی وب بذارم

+نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت7:58 قبل از ظهرتوسط امید | |

سلام

وقتی کسی زمین میخوره شاید دوباره بتونه بلند بشه و سرپا وایسه اما یه مسئله ای هست و اون هم آشنایی با خاکِ پست . وقتی زمین میخوری با خاک پست آشنا میشه . با خاک کِشنده و پذیرنده

مدتی دوباره خیره گی به نور رو شروع کردم اما بینایی م بشدت داره تحلیل میره

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت1:22 بعد از ظهرتوسط امید | |

دیشب خواب عجیبی دیدم و مدتها بهش فکر کردم

خواب دیدم تو یه مسجدهستم و ناگهان بزرگ زاده ای با شکوه و جلال وارد شد . خدم و حشم زیادی داشت و رو به من پرسید: آیا صاحب قلم توهستی

گفتم :آره

به سمت من می اومد و من از شرم عقب می رفتم که گفت: بایست من دارم به اشتیاق خودم میام

وقتی چشم هامو بازکردم خودمو آلوده پاکی اون دیدم

اون بزرگ زاده بود و گناهی نداشت و من اُمی بودم و گناهکار

بی اختیار یاد حکایت خسرو شیرین افتادم

تمام گناه شیرین خندیدن به فرهادی بود که جنبه اون خنده رو نداشت و اون افتضاح بالا اومد

به هرحال جنبه و بزرگ زاده گی با انسان خلق میشه و بی جنبه گی هم مثل یه ویروس تو خون ماست

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت1:26 بعد از ظهرتوسط امید | |